FireStats is not installed in the database

تحقق تیره و تار مطالبات سریالی

سلام

و اما بعد… بالاخره کسی هم نگاهی به دل ما انداخت. هر چند نگاهش خیلی هم بی‌ایراد نیست، اما «ببین چه دلخوشی ساده‌ای، همینم بس»! ماجرا از این قرار است که از قدیم الایام این گونه بوده، در چند سال اخیر که به نظرم خیلی بیشتر هم شده. علمی‌تخیلی‌ها به اندازه‌ی کافی از سریال سهم برده‌اند و جیب‌های فراونی هم پر کرده‌اند. کلی سرمایه‌ی و اعتبار در اختیار ج. ج. آبرامزها گذاشته شد و ساعت‌ها با داستان‌های (حداقل آن قدری که من دیدم) معمولاً بی‌سر و ته، چشم‌ها و ذهن‌ها و قلب‌ها مسحور این صفحه‌ی جهان‌نما -که… چه عرض کنم… بیشتر انتزاعات یک‌سری‌ نما بوده… ولی فعلاً همان تلویزیون بهتر است- شد. استار ترک با چند فصل سریال و چند فیلم و بازی‌های کامپیوتری و …، بتل‌استار گلکتیکا به همچنین و یا استار گیت!! فقط نمی‌دانم چرا با این آخری یاد کسی می‌افتم. البته از بین این خیل تک و توک چیزهای خوبی هم در می‌آید، ولی خب در عوض استار گیت هم هست که کلاً ماجرا را یر به یر می‌کند(هه‌هه، از دکتر هو هم عمداً اسم نیاوردم). در چند سال اخیر هم که امثال فرینج و کایل xy و هیروز و سا‌خته‌های ج. ج. . که البته خب برایش بد هم نشده. بالاخره یک سوپر هشتی عاید آفا شد(که البته هنوز ندیدمش). حالا از این ور چه داریم؟ ادونچرز آو مرلین! هاهاهاها(اولایل در چنین هنگامی قاه‌قاه می‌خندیم ولی الان کمی مزه‌اش رفته)! ومپایر دایریز… هق‌هق‌هق‌هق(این یکی را واقعاً باید گریست)! و خواهش می‌کنم، امثال سوپرنچرال را هم بگذارید کنار که انّی بَری. اگر آن را هم با اغماض در رسته‌ی فانتزی، وحشت و … تقسیم بندی کنیم، با نسبت سنگینی به «وحشت و …» پرداخته. حالا اصلاً این هم قبول، ولی باز هم کفه‌های ترازو اصلاً برابر نمی‌کند. عملاً اگر موجودی به نام خون‌آشام هم نداشتیم، همین تعداد نصف می‌شد.

اخیراً، البته یعنی از ۲۰۰۷، خدا زد پس کله‌ی عده‌ای و نتیجه‌اش این شد: Game of Thrones!!! توجه دارید در نام سریال یک A از اولش افتاده که خب نمک کار است. پر واضح است که این سریال بر اساس اولین قسمت از مجموعه‌ی(هنوز تمام نشده ولی خودش گفته ۷گانه) A Song of Ice & Fire نوشته‌ی جرج ر. ر. مارتین ساخته شده است. اگر اشتباه نکنم برای اولین بار یک تریلر ۳۰ ثانیه‌ایش را در تابستان دیدم و کمی قلقلکم داد. نکته‌ی فوق‌العاده‌اش برای من این است که سریال مثل آدم داستان دارد، آن هم چه داستانی! و مثل باقی بابایون یک داستان اپن‌اند نمی‌سازند تا ببینند چطور در ادامه پارویشان زیر اسکناس‌ها گیر می‌کند. حتی اگر باقی‌ش را هم نسازند باز هم برای ۲۰ قسمت هم که شده دلمان خوش است که داستان داریم. البته کم و بیش آذوقه‌ی کافی دارد تا استودیوها را برای سرمایه‌گذاری جذب کند. زبانتان را گاز بگیرید! پس ملکه و برادرش این وسط چه کاره‌اند؟ کانفلیکت‌های اکستریم اخلاقی(این‌جا شاید به بهانه‌ی بدویت‌های تاریخی) نخود هر آش سریالی نباشد؟ ناسلامتی داریم در مورد هالیوود(در معنای عام) صحبت می‌کنیم ها! اما خب… باز هم تحمل می‌کنم گرچه پذیرشی در کار نیست. به هر حال زورشان می‌رسد، می‌توانند و می‌سازند. اما لحظه‌شماری می‌کنم تا مدعی دیگری هم پیدا شود تا راه دیگری برود.

بگذریم حالا. تیره و تاریش به کنار، خود داستان را بچسبید با کلی شخصیت ریز و درشت که به معادله‌ای n مجهوله بدل می‌شود. حداقل در کتاب اول(در کتاب‌های بعدی معادله جنس دیگری پیدا می‌کند). امیدوارم شخصیت‌ها مثل کتاب خوب از آب در آمده باشند. آن طور که من فهمیدم تا حد خوبی به کتاب وفادار بوده، گرچه طبیعتاً چنین چیزی کاملاً تحقق نمی‌یابد که البته لزوماً بد هم نیست.

قرار نیست من این‌جا کتاب یا سریال معرفی کنم، منتهی جهت یادآوری برای بعضی و آشنایی مقدماتی برای بعضی دیگر می‌نویسم. مملکتی داریم به اسم وستروس که از ۷ قلمرو تشکیل شده. زمانی این ۷ منطقه مستقل بودند ولی بعداً در سیر جریاناتی زیر لوای یک پادشاهی قرار می‌گیرند. هر یک از این ۷ منطقه را یکی از ۷ خاندان بزرگ وستروس اداره می‌کند. هر خاندان هم برای خودش علامتی دارد که بر سپر‌ها حک کرده یا بر دیوارهایش کشیده. از این ۷تا من ۴تا را که در این قسمت نقش بیشتری بازی می‌کنند به اختصار معرفی می‌کنم:

House of Bratheon: خاندان پادشاه فعلی. رابرت براثیان، در پی قیامی که چندین سال پیش علیه خاندان پادشاهی وقت صورت داد، تاج و تخت را از آن خود کرد. نشان خاندان براثیان، گوزنی است که تاجی به گردن انداخته و شعارشان هم : خشم از ماست. رابرت دو برادر دارد: استنیس و رنلی. استنیس پا شده رفته گوشه‌ای از قلمرو و به صورت علامت سوالی در مرگ دست پادشاه(قائم مقام پادشاه) نقش بازی می‌کند. رنلی هم برادر کوچک پادشاه است. جوانی تحصیل کرده که کلی هم به تیپش می‌رسد.

House of Stark: خاندان استارک، حاکمان قلمرو شمال هستند. بزرگ‌ترین منطقه‌ی کشور که همیشه، حتی در تابستان هم آن‌جا برف می‌آید. در مرز شمالی این منطقه دیواری به چه عظمت مملکت را از دنیای بیرون که محل رفت و آمد Wilderingها است، حفاظت می‌کند. نشان این خاندان موجودی است به نام Direwolf. دایرولف ظاهراً زمانی وجود داشته و تا آن‌جا که من فهمیدم نسبتش با گرگ‌های الان مثل نسبت فیل است با ماموت. شعار این خاندان: زمستان نزدیک است. استارک خاندان شرف و رادمردی است و اولین مدافعان کشور در برابر هرچیزی که از شمال تهدید کند . بزرگ این خاندان لرد ادارد استارک، در قلعه‌ی وینترفل ساکن است. او با کتلین تالی(خاندان تالی هم از دیگر خاندان بزرگ وستروس است) ازدواج کرده و مشتی بچه دارد. لرد ادارد دوست نزدیک رابرت براثیان است و در قیام او هم‌رزمش بوده و حالا پس از مرگ جان آرین -دست مرحوم- از طرف پادشاه به مقام دست منصوب می‌شود.

House of Lannister: خاندان لنیستر، خاندان ملکه است. از خاندان‌های ثروتمند وستروس. دختر این خاندان، سرسی لنیستر همسر پادشاه است. برادر دوقلوی ملکه، جیمی، عضو گارد شاهنشاهی و قسم‌خورده برای حفظ جان پادشاه است(جان خواهر پدرش!). برادر کوچکتر، تیریون، دورف است و به همین دلیل هم از طرف پدر بسیار حقیر شمرده می‌شود، در عوض هوش بالایی دارد و زبانی تیز مثل دشنه. علامت این خاندان شیری زرین در زمینه سرخ و شعارشان: فریاد مرا بشنو. بزرگ این خاندان در قلعه‌ی کسرلی‌راک ساکن است. آن‌ها میل زیادی برای در اختیار گرفتن قدرت دارند.

House of Targaryen: خاندان تارگرین، پادشاهان قبلی وستروس بوده‌اند که با قیام رابرت براثیان به زیر کشیده می‌شوند. رابرت تمام اعضای این خاندان را به خاک و خون می‌کشد(که البته خیلی بی‌دلیل هم نبوده)، فقط پسر و دختر این خاندان، به ترتیب، ویسریس و دینریس، پس از ماجراهایی از دریای شرقی وستروس عبور کرده و از مملکت می‌گریزند. ویسریس سودای باز پس گیری تاج و تخت خاندانش را دارد. نشان این خاندان  اژدهای سه‌سر است و شعارشان: خون و آتش.

کتاب و به تبع آن سریال سه خط داستانی را دنبال می‌کنند. یکی در شمال و ماجراهای آن سوی دیوار. گارد محافظ قلمرو در مرز دیوار که به Night’s Watch معروف است، در برابر تحرکات آن سوی دیوار مراقب است. آن سوی دیوار محمل اتفاقات فانتزی است. White Walkerها هزاران سال پیش به مملکت حمله کرده و خین و خین‌ریزی به پا کردند و بعد از آن باور بر این است که ناپدید شده‌اند. اما خب…

خط داستانی سوم، ماجرای دو بازمانده‌ی تارگیرین، ویسریس و دینریس است که در میان قبیله‌ی داثراکی، در سرزمین‌های آزاد پناه گرفته‌اند تا بلکه با جمع‌آوری سپاه به وستروس بازگشته و تاج و تخت را باز پس گیرند. البته این سودا در ابتدا بیشتر در سر ویسریس است.

خط داستانی میانی و اصلی در این کتاب هم در عکس زیر شرح زیبایی دارد:

Eddardو البته در این تریلر(حجمش حدوداً ۵ مگابایت است):

Iron Throne

البته که پوستر قشنگی است و عالیجناب شان بین الحق برازنده‌ی نقش لرد ادارد است، منتهی برخلاف پوستر او داعیه‌ی قدرت گیری ندارد. لرد ادارد شخصیت مورد علاقه‌ی من، مرد شرافتمندی است که نه با میل قبلی، بلکه به ظاهر به خواست پادشاه وارد بازی سیاسی تاج و تخت می‌شود. شمشیرش هم Ice نام دارد که البته این‌جا دستش نیست. Ice خیلی گنده‌ست. عملاً لرد ادارد از نقاط درخشانی است که امید را در ما زنده می‌کند.

تا الان، پنج کتاب از این مجموعه به چاپ رسیده. نویسنده هم به نظر من کبیرتر از آن است که تحت تأثیر تبلیغات رسانه‌ای تصمیم به ادامه‌ی داستان‌ها گرفته باشد. گفته ۷گانه می‌نویسد، پس می‌نویسد.  پس از این که هوگوی۲۰۰۱ به خاطر جام آتش به رولینگ دادند، مارتین کبیر ما در یک قول حماسی این چنین گفت:

Eat your heart out, Rowling. Maybe you have billions of dollars and my Hugo, but you don’t have readers like these.

یک جورهایی یاد لحن خود شاه رابرت می‌افتم.

امیدوارم HBO هم باقی کتاب‌ها را هم به سریال بدل کند که به نظر می‌رسد بکند. یکی از خوبی‌هایش این است که استودیویی ساخته نشده و لکیشن‌ها اکثراً طبیعی است.

دیگر بس است. فقط این یکی را هم ببینید. نقلی است از شخصیتی به اسم Nan در وینترفل که دارد برای فرزند لرد ادارد داستان تعریف می‌کند. برن -پسر لرد ادارد- می‌گوید از داستانش خوشش نمی‌آید و دوست دارد قصه‌های ترسناک بشنود که او چنین می‌گوید(البته کمی دستکاری شده):

Fear

اولین قسمت سریال، پس‌فردا شب، یکشنبه ۱۷ آوریل پخش می‌شود.

با تشکر

نوشته‌ی دنی کوبریک ارسال شده در تاریخ در دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه

باز هم لاژوان

«دست چپ تاریکی» (The left hand of darkness)(لینک ویکی‌پدیای فارسی) اسم یکی از آثار مطرحِ اورسولا کی لاژوان است. در این داستان هم لاژوان، مانند برخی دیگر از آثارش(the dispossessed، the earthsea) دنیایی خیالی و «جامعه‌ای» خیالی را به تصویر می‌کشد و با قلم توانای خود، «جامعه‌ای متفاوت» از باورها و هنجارهای ما را توصیف می‌کند. داستانِ «دست چپ تاریکی» در سیاره‌ای می‌گذرد که همیشه زمستان است و «زمستان» نام دارد. در این دنیا، انسان‌ها به جز در چند روز محدود هر ماه، جنسیت ندارند. لاژوان در این کتاب، «جامعه‌ای» را کنکاش می‌کند که جنیست از آن حذف شده و در روابط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و….آن تاثیری که ما از مرد و زن بودن می‌شناسیم دیده نمی‌شود.
کتاب فوق‌العاده زیباست و به شدت توصیه می‌شود!
یک فصلِ خیلی کوتاه از این کتاب را که به نظرم بسیار زیبا آمد، ترجمه کردم. برخی از فصولِ این کتاب به افسانه‌های محلیِ «زمستان» اختصاص داده شده‌اند، این فصل یکی از همان‌هاست. در سیاره‌ی «زمستان» گروهی زاهدِ روشن‌بین وجود دارند که می‌توانند به سوالات مردم پاسخ دهند، برای آن‌ها پاسخِ سوال همچون تجربه کردن پاسخ است، آن‌ها پاسخ را «می‌بینند» و «تجربه می‌کنند.» این داستان درباره‌ی یکی از همین سوال‌هاست. درباره‌ی پادشاهی که از یکی از این زاهد‌ها(به نام مِشِه Meshe) می‌پرسد «معنای زندگانی چیست.»
(بابت کمی و کاستی ترجمه پیشاپیش عذر می‌خواهم.)
از زمان و از تاریکی

مِشِه مرکز زمان است. در آن لحظه که او همه چیز را به وضوح دید، سی سال بود که روی این زمین زندگی می‌کرد، و پس از آن نیز سی سال دیگر روی زمین زندگی کرد، بنابراین، آن مشاهده در مرکز زندگانی او قرار گرفت. و تمام دوران‌های پیش از آن مشاهده، به همان اندازه‌ی تمام دوران‌هایی هستند که پس از آن می‌آیند و پس آن مشاهده در مرکز زمان قرار می‌گیرد. و در مرکز نه زمانی گذشته و نه زمانی خواهد گذشت. در تمام روزگارانی که گذشته، آن‌جا فقط «هست». آن‌جا نبوده و نخواهد بود. آن‌جا هست. آن‌جا تمامیت است.

هیچ‌چیز نادیده باقی نمانده.

مرد پیری از اهالیِ شِنِی نزد مِشِه آمد و مویه کرد که او غذایی ندارد تا به فرزندش که از گوشت و خون اوست بدهد، و هیچ دانه‌ای ندارد که بکارد زیرا که باران تمامی دانه‌های داخل زمین را پوسانده و تمام اهالیِ دهکده‌اش گرسنه هستند. مِشِه گفت: «زمین‌های سنگیِ تورِش را حفر کن و آن‌جا گنجی از نقره و سنگ‌های قیمتی خواهی یافت، زیرا که من خود دیدم که ده هزار سال پیش شاهی آن‌جا دفنش کرد، هنگامی بود که شاه همسایه با او دشمنی می‌ورزید.»

پیرمردِ اهلِ شِنِی سنگلاخ‌های تورش را کاوید و همان‌جا که مِشِه نشانش داده بود، اندوخته‌ای عظیم از طلاهای باستانی بیرون آورد و با دیدنِ آن فریادی از سر شادمانی سرداد. اما مِشه که کناری ایستاده بود با دیدن آن گریست و گفت: «مردی را می‌بینیم که برای یکی از آن سنگ‌ها برادر هم‌قبیله‌اش را می‌کشد. آن اتفاق ده هزار سال پس از این رخ می دهد و استخوان‌های آن مرد مقتول در همین گودالی که سنگ‌ها بودند، دفن خواهد شد. ای مرد اهل شِنِی، من مکان گورِ تو را هم می دانم، تو را می‌بینم که در آن دراز کشیدی.»

زندگیِ هر انسانی در مرکز زمان قرار دارد زیرا که تمام زندگی‌ها در مشاهده‌ی مِشِه دیده شدند و تمامش در چشمانِ اوست. ما مردمکِ چشمان او هستیم. اعمالِ ما، همان دیدنِ اوست، وجودِ ما آگاهی اوست.

یک درختِ هِمِن[i]در جنگلِ اورنِن، که صد مایل بلندا دارد و صد مایل پهنا، که پیر و قهوه‌ای بود، صد شاخه‌ی اصلی داشت و روی هر شاخه‌ی اصلی هزار شاخه‌ی کوچک و روی هر شاخه‌ی کوچک صد برگ. درخت، از ریشه گفت: «تمام برگ‌هایم دیده شدند، به جز یکی، این یکی در تاریکیِ دیگر برگ‌هاست. این برگ را همچون رازی برای خود نگاه می‌دارم. چه کسی آن را در تاریکیِ برگ‌های من خواهد دید؟ چه کسی برگ‌های من را خواهد شمرد؟»

مِشِه در سرگردانی‌هایش از میانِ جنگل اورنِن می‌گذشت و از آن درخت، همان یک برگ را کند.

در طوفان‌های پاییز، هیچ قطره‌ی بارانی فرونمی‌ریزد که قبلا فروافتاده باشد، و باران در گذشته باریده و می‌بارد و در تمامِ پاییزهایِ تمامِ سالیان خواهد بارید. مِشِه، تک به تکِ قطره‌ها را دیده، می‌داند هر قطره کجا افتاده و کجا می‌افتد و کجا خواهد افتاد.

تمام ستارگان در چشمانِ مِشِه هستند و تاریکی میانِ ستارگان است: و تمامشان روشن هستند.

در پاسخ به سوالِ پادشاهِ شورث[ii]، در آن لحظه‌ی دیدن، مِشِه تمام آسمان را چنان دید که انگار یک خورشید باشد. بالای زمین وزیر زمین، تمام گنبد آسمان روشن همچون سطح خورشید بود، و هیچ تاریکی وجود نداشت. چرا که او نه آن‌چه را که بوده و نه آن‌چه را که خواهد بود، بلکه آن‌چه را که هست، دید. ستارگانی که می‌گذرند و نورشان را می‌برند، در چشمانِ او حاضر بودند و تمام نورشان در لحظه می‌تابید.

تاریکی فقط در چشمانِ میرا وجود دارد که گمان می‌برد می‌بینید، اما در حقیقت نمی‌بیند. در بصیرتِ مِشِه، هیچ تاریکی وجود ندارد.

بنابراین آن‌ها که تاریکی را صدا می‌زنند، احمق هستند و مِشِه آن‌ها را از دهانِ خود بیرون انداخته زیرا که آن‌ها چیزی را نام می‌برند که وجود ندارد و آن را منشا و پایان می‌نامند.

هیچ سرآغاز و پایانی وجود ندارد، چرا که همه چیز در مرکز زمان است. تمام ستارگان می‌توانند در یک قطره‌ی گرد باران که در میانه‌ی شب می‌بارد، بازتاب یابند، و تمام ستارگان آن قطره را بازمی‌تابانند. نه تاریکی وجود دارد و نه مرگ، زیرا که همه‌ی چیزها در نور لحظه حضور دارند و پایان و آغازشان یکی است.

یک مرکز، یک دیدن، یک قانون، یک نور. حالا به چشمانِ مِشِه نگاه کن.


[i] پادشاه از او پرسیده بود معنای زندگانی چیست


[ii] نوعی درخت برگ سوزنی که در این دنیای خیالی می‌روید.

نوشته‌ی bluestar ارسال شده در تاریخ در از هر دری سخنی | ۶ دیدگاه

Signs your domestic robot needs a tune-up

Forgets to chill the salad forks

And sometimes heats them.

 

Still addresses you as “Sir” or “Madam”

But doesn’t sound as if it means it.

 

Tells the delivery man that

You are living under an alias.

 

Insists on wearing a sombrero

When it serves enchiladas.

 

He started keeping

Dust bunnies as pets.

 

Walks in endless circles,

Robot palm to robot brow,

Mumbling: “The horror! The horror!”

 

Tells the delivery man about

The locked door in the cellar

That is entirely a product

Of the corrupted circuits

Of its robotic dementia praecox.

 

Spends too much time

Yakking with other robots. 

 

Asks to be called “Charlene”.

 

By Bruce  Boston

نوشته‌ی Maxmal ارسال شده در تاریخ در از هر دری سخنی | دیدگاه‌ها خاموش

جین ولفی

جین ولفی یا Gene Wolfe (که خیلی‌ها اسم آخرش رو تنها ولف می‌خونند و من نمی‌دونم کدوم درسته)، نویسنده‌ی عجیب و غریب و کاملا متفاوتیه که مقدار زیادی مورد کم توجهی واقع شده. ولفی نود درصد مواقع فانتزی علمی (فانتزی+علمی تخیلی) می‌نویسه، ولی نوشتنش انگار کلا توی یکی از کشوهای اون کمد معروفه که کارهای زیاد دیگه‌ای به اون سبک توش پیدا نمیشه. به خاطر نثر خاص و طرز بیان متفاوت، به جین ولفی دیکنز و ناباکوف فانتزی میگن.

جین ولفی از معدود نویسنده‌هاییه که راوی غیر قابل اعتماد استفاده می‌کنه. راوی غیر قابل اعتماد یعنی کسی که داستان رو برای ما تعریف می‌کنه، ولی تضمینی وجود نداره که داره راست می‌گه یا دروغ. البته این امر به دلیل دروغگو بودن راوی نیست، بلکه همیشه یه مشکلی در میانه؛ مثلا توی مجموعه‌ی Latro از خود ولفی، لاترو سربازیه که بر اثر ضربه‌ی مغزی، فقط خاطرات یک روز رو به ذهن می‌سپاره. یا توی Wizard Knight، راوی Sir Able هستش که تقریبا مشنگ می‌زنه!

میشه گفت مهم‌ترین مجموعه‌ای که جین ولفی نوشته، پنج جلدی New Sun هستش. احتمالا خورشید نو پیچیده‌ترین، سخت‌خون‌ترین، پر از رمز و رازترین، و در عین حال، جذاب‌ترین مجموعه‌ی جین ولفی هستش. (البته جدا از شاهکار دو جلدی Wizard Knight که البته اون رو اخیرا چاپ کرده، و متنش خیلی پیچیده نیست.)

اولین جلد خورشید نو، Shadow of the torturer برنده‌ی جایزه‌ی ملی BSFA، و نامزد جایزه‌های نبولا، لوکاس و جایزه‌ی یادبود جان دبلیو کمپبل در سال ۱۹۸۱ هستش. توی این کتاب با دنیایی روبرو می‌شیم که به نظر میاد هزاره‌ها جلوتر از زمان ماست. بشر به دوره‌ی قرون وسطی برگشته و به طریقی ناشناخته، جادویی اسرارآمیز در جهان جاری است. خورشید با گذشته فرق داره، انسان‌های سبز و گیاهی به وجود اومده‌اند، و دنیا انگار آخرین روزهای عمرش رو می‌گذرونه.

راوی داستان، پسر جوانی به اسم سوریان (Severian) هست که یکی از کارآموزهای اخوت شکنجه‌گران (یا بطور رسمی، انجمن جستجوگران حقیقت و توبه)، و یکی از امیدهای آینده‌ی این اخوت هستش. شکنجه‌گران مسئولان رسمی کارهای پلید و کثیف جامعه، بصورت کاملا قانونمند و استاندارد و علمی هستند. محل شروع داستان، شهر نکروپولیس است که شهر مردگان نیست! نکروپولیس باقیمانده‌ای از شهری فوق العاده عظیم و سرشار از برج‌های متروکه است که بی نهایت تا جنوب و در کنار رود Gyoll ادامه پیدا می‌کنه، اما تنها شمالی‌ترین قسمت اون توسط جمعیت اندک باقی مانده اشغال شده. بیشتر ساکنین نکروپولیس، انجمن‌های باستانی و رو به نابودی هستند. نکروپولیس به سمت شمال ادامه پیدا کرده و بعد از مسافتی طولانی، به شهر بزرگ بعدی Nessus، و بعد از اون به باغ‌های Autarch، کاخ حاکم نامریی، قدرتمند و اسرارآمیز دنیای خورشید نو می‌رسد.

گرچه توصیفات جین ولفی در ابتدای کتاب خیلی عجیب به نظر می‌رسه، اما همین عجیب و تازه بودن توصیفاته که آدم رو به ادامه‌ی خوندن، تموم کردن جلد اول، شروع کردن جلد دوم و همینطور تا آخر وادار می‌کنه. در اینجا راوی غیر قابل اعتماد نیست. ولی سوریان آدم ساده‌ایه که ما تمام اتفاقات رو از دریچه‌ی چشم او و بعد از پردازش شدن توسط ذهن او دریافت می‌کنیم.

و مهم‌تر اینکه جین ولفی این کتاب‌ها رو به قولی از روی دستنوشته‌های باستانی ژاپنی الهام گرفته؛ حتی کلمات خاصی برای توصیف مطالب خاص استفاده می‌کنه. چون من خیلی این کتاب رو دوست داشتم، هر وقت به کلمه‌ی خاص جدیدی می‌رسیدم، اون رو به همراه معنی‌اش یادداشت می‌کردم. برای اینکه کار ولفی رو بهتر درک کنید، و شاید برای اینکه راغب به خوندن کتاب بشید، چند تا از اون کلمه‌ها رو اینجا میارم. اینها توی اینترنت پیدا نمی‌شن، گرچه کتاب‌های رمزگشایی برای خورشید نو نوشته و چاپ شده (مثل: Lexicon Urthus: Michael Andre-Druissi – a dictionary of the archaic words used by Wolfe in The Book of the New Sun):

Watch: زمان توی خورشید نو ساعت نیست؛ وقتی سوریان زمان رو توی ذهن خودش حساب می‌کنه، می‌گه بعد از فلان اتفاق، تنها به اندازه‌ی یک watch گذشته بود. حد و حدود این واچ تا آخرین کتاب (کتاب چهارم) مشخص نمی‌شه و من کم کم فرض رو بر این می‌ذاشتم که منظور همون ساعته و یک واچ دقیقا باید یک ساعت، یا شصت دقیقه باشه. اما بعدا فهمیدم هر واچ، یک ساعت و پانزده دقیقه است.

واحد پولی دنیای خورشید نو عبارته از:

Chrisos: با ارزش‌ترین سکه که از زر سرخ ساخته می‌شه و با یک کرایسوس میشه یه اسب فوق العاده خرید.

Asimi: سکه‌ی نقره‌ای، که یک آسیمی به اندازه‌ی یک کت جنس خوب ارزش داره.

Orichalk: سکه‌های برنجی؛ معمولا دستمزد یک روز کاری مثل کارگری در دنیای خورشید نو، یه اوریکالکه.

Aes: سکه‌های حلبی و کم ارزش‌ترین واحد پولی دنیای خورشید نو. با هر آئیز میشه یه تخم مرغ خرید.

البته ما هیچوقت نمی‌فهمیم یه کرایسوس چند تا آسیمیه، و آیا اینجا هم سیستم ده تایی برپاست یا نه. (یعنی ده تا آئیز بشه یه اوریکالک، ده تا اوریکالک یه آسیمی، و ده تا آسیمی یه کرایسوس.)

جامعه‌ی دنیای خورشید نو، یه جامعه‌ی طبقه‌بندی شده است؛ از اون جور طبقه‌بندی‌ها که اصلا به هم راه ندارند و هر کس توی هر طبقه‌ای به دنیا بیاد، تا آخر عمرش فقط می‌تونه توی همون زندگی کنه، فقط با آدم‌های همون طبقه رفت و آمد داشته باشه، و عاقبت هم توی همون طبقه بمیره. و همونطور که توی جوامع طبقاتی مرسومه، طبقات بالاتر به طبقات پایین‌تر هیچ اهمیتی نمی‌دن، و طبقات پایین‌تر همیشه برده‌ی طبقات بالاتر هستند. هفت تا طبقه‌ی دنیای خورشید نو:

Exultant: اشراف زادگان شامل Autarch و اطرافیان اون که همگی توی باغ‌های سلطنتی زندگی می‌کنند.

Armiger: نظامیان رده بالا مثل فرماندهان که مستقیما از Autarch دستور می‌گیرند و ارتش رو هدایت می‌کنند.

Optimare: که توی کتاب اصلا کاری به کارشون نداره و روشن نمی‌کنه شامل چه کسانی می‌شن؛ ولی احتمالا باید طبقه‌ی روحانیون باشه.

Commonality: مردم عادی و طبقه‌ی متوسط، مثل تاجران و اعضای هر یک از انجمن‌های رسمی نکروپولیس.

Servants of the throne: یک درجه پایین‌تر از مردم عادی؛ این افراد بیشتر شامل کسانی است که از مقام‌های بالاتر خودشون خلع شده‌اند و بعنوان مجازات، باید تا آخر عمر بردگی طبقات بالاتر (که شاید خودشون زمانی عضو اونها بودند) رو بکنند.

The religious: اینها هم روحانی هستند؛ اما احتمالا فرقشون با طبقه‌ی سوم اینه که از جادو و جنبل استفاده می‌کنند و کلا کلاس کارشون پایینه!

Cacogens: غلام و کنیزها که اصلا جز شهروندان دنیای خورشید نو حساب نمی‌شن و اونها رو به قصد مصارف کثیف، خرید و فروش می‌کنند.

 

 

پ.ن: تری پرچت توی کتاب هفتمش به نام pyramids، کار جدیدی کرده و کل داستان رو به سه الی چهار تا فصل کلی تقسیم کرده. اسم فصل سوم رو Book of the New Sun گذاشته!

 

پ.ن۲: خود ولفی گفته خواننده‌هایی که قبلا آشنایی با کارش نداشتند، می‌تونند از Wizard knight که آسون‌تره شروع کنند و بعد از اینکه این سبک براشون آشنا شد، سراغ کتاب خورشید نو بروند. اما به نظر من این کار اصلا اهمیتی نداره. شوالیه‌ی جادوگر آسون هست، ولی راهنمای خورشید نو نیست.

نوشته‌ی Maxmal ارسال شده در تاریخ در از هر دری سخنی | ۳ دیدگاه

جامعه‌ی آنارشیستِ علمی‌تخیلی

این نوشته را برای یک وبلاگِ‌ دیگری–که مهم هم نیست–نوشتم که یادم افتاد برای این‌جا باید مناسب‌تر باشد. بنابراین این‌جا باشد بهتر است.(البته هنوز درآن وبلاگ هم هست، ولی بعدن برش می‌دارم.)

مقابل کلمه‌ی Anarchyدر لغت‌نامه‌ی آکسفورد این طور آمده:
a situation in a country, an organization etc. in wich there is no government,order or control
و برای Anarchist آمده:
a person who belives that laws and governments are not necessary
اما حقیقت این است که این تعریف باید قدری بهتر و ظریف‌تر بیان شود.
دارم کتابِ The dispossessed نوشته‌ی اورسولا کی لاژوان را می‌خوانم که از آثار خیلی خیلی معروفش است و جوایز هوگو،نبیولا،Word fantasy award وNational book award را برنده شده و اصولن یکی از آثار خیلی مطرحِ ادبیاتِ ژانری است.
کتاب درباره‌ی یک جامعه‌ی آنارشیست است.
یک یوتوپیای آنارشیستی و در عین حال دیدگاه نویسنده بسیار فمینیستی است، این اثر فمینیستی‌ترین چیزی است که تا به حال از لاژوان خواندم و با خواندنِ این کتاب دارم متوجه می‌شم، آنارشی به آن معنایی که همه فکر می‌کنند نیست.
آنارشی به معنای هرج و مرج و بی‌نظمی نیست. آنارشی مترادفِ chaos نیست.
آنارشی «به آن صورت که در این کتاب مطرح می‌شود» به معنای نفیِ نیاز جوامع بشری به «حکومت مرکزی» و «سلسله مراتب حکومتی و اداری» هست.
آنارشیست‌های این کتاب، یک عده هستن که از سیاره‌ی خودشان(که زمین هم نیست) به ماهش مهاجرت می‌کنند که شرایط خیلی سخت‌تری دارد، طبیعت زیبایی ندارد، بارندگی در آن خیلی کم است، منابع طبیعی‌اش کم است، بیشترش صحرا و خاک و شن و کوه و سنگ است.
اما این عده روی این ماه که اسمش هم هست Anarres ساکن می‌شوند و تصمیم می‌گیرند، جامعه‌ای بسازند که در آن«حکومت مرکزی» وجود ندارد، پول وجود ندارد، قانون‌گذاری انجام نمی‌شود، مالکیت معنا ندارد، زندان وجود ندارد، کسی به اجبار به کاری گماشته نمی‌شود و…در مقابل، هر کس هر چیزی را که نیاز داشته باشه می‌تواند داشته باشد، مبادله‌ی کالاها به صورت پایاپای انجام می‌شود، همه در خانه‌ها و خوابگاه‌های مشابه می‌خوابند، تبلیغات وجود ندارد، رقابت وجود ندارد، عنوان و رتبه و مقام وجود ندارد، هر شهری مایحتاج خودش را تولید می‌کند، چیزهایی را که ندارد با چیزهایی که شهرهای دیگه ندارند و آن شهر دارد،مبادله می‌کند و…
ودر این جامعه زن و مرد به لحاظ موقعیت اجتماعی کاملن یکسان و برابر هستند.
سیستم به نظر ساده می‌آد، اما ساده هم نیست واقعن، اما به هر حال در این جامعه جواب داده.
بنیان‌گذار این جامعه «زنی» بوده به اسم Odoکه روی سیاره‌ی مادر به عنوان شورشی محاکمه و زندانی شده و تز خودش را توی زندان نوشته. odonianها معتقد هستند، تنها دلیل برای جرم وجنایت و قانون‌شکنی، وجود خودِ قانون است. همین عبارت معروف که گفته می‌شود:
the rules are to be broken.
وقتی قانونی نباشد، دلیلی هم برای قانون‌شکنی نیست.
از گفته‌های اودو در این کتاب:
to make a thief make an owner, to create crime, create laws
جامعه‌ای که اودو در آن زندگی کرده بود، یعنی سیاره‌ی مادر، یک جامعه‌ی مردسالار صرف بوده، جامعه ای که با وجود تمدنی به قدمتِ هشت هزار سال، زن‌ها در آن هیچ رتبه و جایگاه اجتماعی ندارند و حتا حق رفتن به دانشگاه را هم ندارند.
دیدگاه‌های فمینیستیِ لاژوان آن‌جا خودش را نشان می‌دهد که بنیان‌گذارِ یوتوپیای آنارشیستی‌اش یک زن است و در یوتوپیای آنارشیستیِ او زن‌ها به خوبی مردها هستند، دانشمند، مهندس، پزشک و مادر و همسر بودن آن‌ها از انجام این وظایف باز نمی‌دارد. مادر بودن برای زن‌های Anarres یک بند نیست. آن‌ها هر زمان که لازم باشد، بچه‌ها را به محل‌های مخصوص نگاه‌داری می‌سپارند و سراغ سرنوشت خودشان می‌روند.
انگار که اعتراض خاموشِ نویسنده باشد به این مسئله که چرا زن‌ها باید زندگی و پیشرفت و آینده‌شان را ایثار کنند؟؟؟ مگر راهی به جز این نیست؟؟
اما این یوتوپیا، درست مثل تمام یوتوپیاهای مثال زده شده در این نوع داستان‌ها، نواقص خودش را دارد. عدم وجود رقابت و شرایطِ سختِ زیست محیطی که باعث می‌شود تمام هم و غم و تلاش مردمانِ این سیاره در راه تنازع بقا باشد، باعث می‌شود به مسائلی مثل علوم محض بی‌توجه باشند. و به این ترتیب، یک نابغه‌ی فیزیک که ناگهان مرزهای فیزیک را درمی‌نوردد، خودش را روی سیاره‌اش تنها و بی‌کس می‌بیند.
مترود و مخلوع(نام ترجمه شده‌ی کتاب همین است) می‌شود و در می‌یابد برای پیشرفت و عرضه کردن، دیدگاه‌هایش نیاز به کسانی دارد که هماورد او باشند و چنان هماوردهایی را در سیاره‌ی کوچک و سخت و آنارشیستی‌اش ندارد.
پس به سیاره‌ی مادر سفر می‌کند.
اولین مسافر بعد از صد و هفتاد سال به سیاره‌ی مادر باز می‌گردد تا در آن‌جا هم یوتوپیای دیگری را ببیند که چیزی از آن درک نمی‌کند.
دنیایی پر از مراکز خرید، جنگل و دریا و کوهستان‌های زیبا و دانشگاه‌هایی مرد سالار. دنیایی که در آن هم یک چیزی کم است.
و مخلوعِ داستان قصد دارد، دو دنیا را با هم آشتی دهد…
اما، آیا واقعن آنارشی می‌تواند حالت ایده‌آل برای اداره‌ی یک جامعه باشد، آیا واقعن یک جامعه بدون گردش پول و حکومت مرکزی صد و پنجاه سال دوام می‌آورد؟؟؟
نوشته‌ی bluestar ارسال شده در تاریخ در از هر دری سخنی | ۱۱ دیدگاه
صفحه 1 از 2712345»1020...آخرین »
RSS

FireStats icon Powered by FireStats