تحقق تیره و تار مطالبات سریالی
سلام
و اما بعد… بالاخره کسی هم نگاهی به دل ما انداخت. هر چند نگاهش خیلی هم بیایراد نیست، اما «ببین چه دلخوشی سادهای، همینم بس»! ماجرا از این قرار است که از قدیم الایام این گونه بوده، در چند سال اخیر که به نظرم خیلی بیشتر هم شده. علمیتخیلیها به اندازهی کافی از سریال سهم بردهاند و جیبهای فراونی هم پر کردهاند. کلی سرمایهی و اعتبار در اختیار ج. ج. آبرامزها گذاشته شد و ساعتها با داستانهای (حداقل آن قدری که من دیدم) معمولاً بیسر و ته، چشمها و ذهنها و قلبها مسحور این صفحهی جهاننما -که… چه عرض کنم… بیشتر انتزاعات یکسری نما بوده… ولی فعلاً همان تلویزیون بهتر است- شد. استار ترک با چند فصل سریال و چند فیلم و بازیهای کامپیوتری و …، بتلاستار گلکتیکا به همچنین و یا استار گیت!! فقط نمیدانم چرا با این آخری یاد کسی میافتم. البته از بین این خیل تک و توک چیزهای خوبی هم در میآید، ولی خب در عوض استار گیت هم هست که کلاً ماجرا را یر به یر میکند(هههه، از دکتر هو هم عمداً اسم نیاوردم). در چند سال اخیر هم که امثال فرینج و کایل xy و هیروز و ساختههای ج. ج. . که البته خب برایش بد هم نشده. بالاخره یک سوپر هشتی عاید آفا شد(که البته هنوز ندیدمش). حالا از این ور چه داریم؟ ادونچرز آو مرلین! هاهاهاها(اولایل در چنین هنگامی قاهقاه میخندیم ولی الان کمی مزهاش رفته)! ومپایر دایریز… هقهقهقهق(این یکی را واقعاً باید گریست)! و خواهش میکنم، امثال سوپرنچرال را هم بگذارید کنار که انّی بَری. اگر آن را هم با اغماض در رستهی فانتزی، وحشت و … تقسیم بندی کنیم، با نسبت سنگینی به «وحشت و …» پرداخته. حالا اصلاً این هم قبول، ولی باز هم کفههای ترازو اصلاً برابر نمیکند. عملاً اگر موجودی به نام خونآشام هم نداشتیم، همین تعداد نصف میشد.
اخیراً، البته یعنی از ۲۰۰۷، خدا زد پس کلهی عدهای و نتیجهاش این شد: Game of Thrones!!! توجه دارید در نام سریال یک A از اولش افتاده که خب نمک کار است. پر واضح است که این سریال بر اساس اولین قسمت از مجموعهی(هنوز تمام نشده ولی خودش گفته ۷گانه) A Song of Ice & Fire نوشتهی جرج ر. ر. مارتین ساخته شده است. اگر اشتباه نکنم برای اولین بار یک تریلر ۳۰ ثانیهایش را در تابستان دیدم و کمی قلقلکم داد. نکتهی فوقالعادهاش برای من این است که سریال مثل آدم داستان دارد، آن هم چه داستانی! و مثل باقی بابایون یک داستان اپناند نمیسازند تا ببینند چطور در ادامه پارویشان زیر اسکناسها گیر میکند. حتی اگر باقیش را هم نسازند باز هم برای ۲۰ قسمت هم که شده دلمان خوش است که داستان داریم. البته کم و بیش آذوقهی کافی دارد تا استودیوها را برای سرمایهگذاری جذب کند. زبانتان را گاز بگیرید! پس ملکه و برادرش این وسط چه کارهاند؟ کانفلیکتهای اکستریم اخلاقی(اینجا شاید به بهانهی بدویتهای تاریخی) نخود هر آش سریالی نباشد؟ ناسلامتی داریم در مورد هالیوود(در معنای عام) صحبت میکنیم ها! اما خب… باز هم تحمل میکنم گرچه پذیرشی در کار نیست. به هر حال زورشان میرسد، میتوانند و میسازند. اما لحظهشماری میکنم تا مدعی دیگری هم پیدا شود تا راه دیگری برود.
بگذریم حالا. تیره و تاریش به کنار، خود داستان را بچسبید با کلی شخصیت ریز و درشت که به معادلهای n مجهوله بدل میشود. حداقل در کتاب اول(در کتابهای بعدی معادله جنس دیگری پیدا میکند). امیدوارم شخصیتها مثل کتاب خوب از آب در آمده باشند. آن طور که من فهمیدم تا حد خوبی به کتاب وفادار بوده، گرچه طبیعتاً چنین چیزی کاملاً تحقق نمییابد که البته لزوماً بد هم نیست.
قرار نیست من اینجا کتاب یا سریال معرفی کنم، منتهی جهت یادآوری برای بعضی و آشنایی مقدماتی برای بعضی دیگر مینویسم. مملکتی داریم به اسم وستروس که از ۷ قلمرو تشکیل شده. زمانی این ۷ منطقه مستقل بودند ولی بعداً در سیر جریاناتی زیر لوای یک پادشاهی قرار میگیرند. هر یک از این ۷ منطقه را یکی از ۷ خاندان بزرگ وستروس اداره میکند. هر خاندان هم برای خودش علامتی دارد که بر سپرها حک کرده یا بر دیوارهایش کشیده. از این ۷تا من ۴تا را که در این قسمت نقش بیشتری بازی میکنند به اختصار معرفی میکنم:
House of Bratheon: خاندان پادشاه فعلی. رابرت براثیان، در پی قیامی که چندین سال پیش علیه خاندان پادشاهی وقت صورت داد، تاج و تخت را از آن خود کرد. نشان خاندان براثیان، گوزنی است که تاجی به گردن انداخته و شعارشان هم : خشم از ماست. رابرت دو برادر دارد: استنیس و رنلی. استنیس پا شده رفته گوشهای از قلمرو و به صورت علامت سوالی در مرگ دست پادشاه(قائم مقام پادشاه) نقش بازی میکند. رنلی هم برادر کوچک پادشاه است. جوانی تحصیل کرده که کلی هم به تیپش میرسد.
House of Stark: خاندان استارک، حاکمان قلمرو شمال هستند. بزرگترین منطقهی کشور که همیشه، حتی در تابستان هم آنجا برف میآید. در مرز شمالی این منطقه دیواری به چه عظمت مملکت را از دنیای بیرون که محل رفت و آمد Wilderingها است، حفاظت میکند. نشان این خاندان موجودی است به نام Direwolf. دایرولف ظاهراً زمانی وجود داشته و تا آنجا که من فهمیدم نسبتش با گرگهای الان مثل نسبت فیل است با ماموت. شعار این خاندان: زمستان نزدیک است. استارک خاندان شرف و رادمردی است و اولین مدافعان کشور در برابر هرچیزی که از شمال تهدید کند . بزرگ این خاندان لرد ادارد استارک، در قلعهی وینترفل ساکن است. او با کتلین تالی(خاندان تالی هم از دیگر خاندان بزرگ وستروس است) ازدواج کرده و مشتی بچه دارد. لرد ادارد دوست نزدیک رابرت براثیان است و در قیام او همرزمش بوده و حالا پس از مرگ جان آرین -دست مرحوم- از طرف پادشاه به مقام دست منصوب میشود.
House of Lannister: خاندان لنیستر، خاندان ملکه است. از خاندانهای ثروتمند وستروس. دختر این خاندان، سرسی لنیستر همسر پادشاه است. برادر دوقلوی ملکه، جیمی، عضو گارد شاهنشاهی و قسمخورده برای حفظ جان پادشاه است(جان خواهر پدرش!). برادر کوچکتر، تیریون، دورف است و به همین دلیل هم از طرف پدر بسیار حقیر شمرده میشود، در عوض هوش بالایی دارد و زبانی تیز مثل دشنه. علامت این خاندان شیری زرین در زمینه سرخ و شعارشان: فریاد مرا بشنو. بزرگ این خاندان در قلعهی کسرلیراک ساکن است. آنها میل زیادی برای در اختیار گرفتن قدرت دارند.
House of Targaryen: خاندان تارگرین، پادشاهان قبلی وستروس بودهاند که با قیام رابرت براثیان به زیر کشیده میشوند. رابرت تمام اعضای این خاندان را به خاک و خون میکشد(که البته خیلی بیدلیل هم نبوده)، فقط پسر و دختر این خاندان، به ترتیب، ویسریس و دینریس، پس از ماجراهایی از دریای شرقی وستروس عبور کرده و از مملکت میگریزند. ویسریس سودای باز پس گیری تاج و تخت خاندانش را دارد. نشان این خاندان اژدهای سهسر است و شعارشان: خون و آتش.
کتاب و به تبع آن سریال سه خط داستانی را دنبال میکنند. یکی در شمال و ماجراهای آن سوی دیوار. گارد محافظ قلمرو در مرز دیوار که به Night’s Watch معروف است، در برابر تحرکات آن سوی دیوار مراقب است. آن سوی دیوار محمل اتفاقات فانتزی است. White Walkerها هزاران سال پیش به مملکت حمله کرده و خین و خینریزی به پا کردند و بعد از آن باور بر این است که ناپدید شدهاند. اما خب…
خط داستانی سوم، ماجرای دو بازماندهی تارگیرین، ویسریس و دینریس است که در میان قبیلهی داثراکی، در سرزمینهای آزاد پناه گرفتهاند تا بلکه با جمعآوری سپاه به وستروس بازگشته و تاج و تخت را باز پس گیرند. البته این سودا در ابتدا بیشتر در سر ویسریس است.
خط داستانی میانی و اصلی در این کتاب هم در عکس زیر شرح زیبایی دارد:
و البته در این تریلر(حجمش حدوداً ۵ مگابایت است):
البته که پوستر قشنگی است و عالیجناب شان بین الحق برازندهی نقش لرد ادارد است، منتهی برخلاف پوستر او داعیهی قدرت گیری ندارد. لرد ادارد شخصیت مورد علاقهی من، مرد شرافتمندی است که نه با میل قبلی، بلکه به ظاهر به خواست پادشاه وارد بازی سیاسی تاج و تخت میشود. شمشیرش هم Ice نام دارد که البته اینجا دستش نیست. Ice خیلی گندهست. عملاً لرد ادارد از نقاط درخشانی است که امید را در ما زنده میکند.
تا الان، پنج کتاب از این مجموعه به چاپ رسیده. نویسنده هم به نظر من کبیرتر از آن است که تحت تأثیر تبلیغات رسانهای تصمیم به ادامهی داستانها گرفته باشد. گفته ۷گانه مینویسد، پس مینویسد. پس از این که هوگوی۲۰۰۱ به خاطر جام آتش به رولینگ دادند، مارتین کبیر ما در یک قول حماسی این چنین گفت:
Eat your heart out, Rowling. Maybe you have billions of dollars and my Hugo, but you don’t have readers like these.
یک جورهایی یاد لحن خود شاه رابرت میافتم.
امیدوارم HBO هم باقی کتابها را هم به سریال بدل کند که به نظر میرسد بکند. یکی از خوبیهایش این است که استودیویی ساخته نشده و لکیشنها اکثراً طبیعی است.
دیگر بس است. فقط این یکی را هم ببینید. نقلی است از شخصیتی به اسم Nan در وینترفل که دارد برای فرزند لرد ادارد داستان تعریف میکند. برن -پسر لرد ادارد- میگوید از داستانش خوشش نمیآید و دوست دارد قصههای ترسناک بشنود که او چنین میگوید(البته کمی دستکاری شده):
اولین قسمت سریال، پسفردا شب، یکشنبه ۱۷ آوریل پخش میشود.
با تشکر


