باز هم لاژوان

«دست چپ تاریکی» (The left hand of darkness)(لینک ویکی‌پدیای فارسی) اسم یکی از آثار مطرحِ اورسولا کی لاژوان است. در این داستان هم لاژوان، مانند برخی دیگر از آثارش(the dispossessed، the earthsea) دنیایی خیالی و «جامعه‌ای» خیالی را به تصویر می‌کشد و با قلم توانای خود، «جامعه‌ای متفاوت» از باورها و هنجارهای ما را توصیف می‌کند. داستانِ «دست چپ تاریکی» در سیاره‌ای می‌گذرد که همیشه زمستان است و «زمستان» نام دارد. در این دنیا، انسان‌ها به جز در چند روز محدود هر ماه، جنسیت ندارند. لاژوان در این کتاب، «جامعه‌ای» را کنکاش می‌کند که جنیست از آن حذف شده و در روابط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و….آن تاثیری که ما از مرد و زن بودن می‌شناسیم دیده نمی‌شود.
کتاب فوق‌العاده زیباست و به شدت توصیه می‌شود!
یک فصلِ خیلی کوتاه از این کتاب را که به نظرم بسیار زیبا آمد، ترجمه کردم. برخی از فصولِ این کتاب به افسانه‌های محلیِ «زمستان» اختصاص داده شده‌اند، این فصل یکی از همان‌هاست. در سیاره‌ی «زمستان» گروهی زاهدِ روشن‌بین وجود دارند که می‌توانند به سوالات مردم پاسخ دهند، برای آن‌ها پاسخِ سوال همچون تجربه کردن پاسخ است، آن‌ها پاسخ را «می‌بینند» و «تجربه می‌کنند.» این داستان درباره‌ی یکی از همین سوال‌هاست. درباره‌ی پادشاهی که از یکی از این زاهد‌ها(به نام مِشِه Meshe) می‌پرسد «معنای زندگانی چیست.»
(بابت کمی و کاستی ترجمه پیشاپیش عذر می‌خواهم.)
از زمان و از تاریکی

مِشِه مرکز زمان است. در آن لحظه که او همه چیز را به وضوح دید، سی سال بود که روی این زمین زندگی می‌کرد، و پس از آن نیز سی سال دیگر روی زمین زندگی کرد، بنابراین، آن مشاهده در مرکز زندگانی او قرار گرفت. و تمام دوران‌های پیش از آن مشاهده، به همان اندازه‌ی تمام دوران‌هایی هستند که پس از آن می‌آیند و پس آن مشاهده در مرکز زمان قرار می‌گیرد. و در مرکز نه زمانی گذشته و نه زمانی خواهد گذشت. در تمام روزگارانی که گذشته، آن‌جا فقط «هست». آن‌جا نبوده و نخواهد بود. آن‌جا هست. آن‌جا تمامیت است.

هیچ‌چیز نادیده باقی نمانده.

مرد پیری از اهالیِ شِنِی نزد مِشِه آمد و مویه کرد که او غذایی ندارد تا به فرزندش که از گوشت و خون اوست بدهد، و هیچ دانه‌ای ندارد که بکارد زیرا که باران تمامی دانه‌های داخل زمین را پوسانده و تمام اهالیِ دهکده‌اش گرسنه هستند. مِشِه گفت: «زمین‌های سنگیِ تورِش را حفر کن و آن‌جا گنجی از نقره و سنگ‌های قیمتی خواهی یافت، زیرا که من خود دیدم که ده هزار سال پیش شاهی آن‌جا دفنش کرد، هنگامی بود که شاه همسایه با او دشمنی می‌ورزید.»

پیرمردِ اهلِ شِنِی سنگلاخ‌های تورش را کاوید و همان‌جا که مِشِه نشانش داده بود، اندوخته‌ای عظیم از طلاهای باستانی بیرون آورد و با دیدنِ آن فریادی از سر شادمانی سرداد. اما مِشه که کناری ایستاده بود با دیدن آن گریست و گفت: «مردی را می‌بینیم که برای یکی از آن سنگ‌ها برادر هم‌قبیله‌اش را می‌کشد. آن اتفاق ده هزار سال پس از این رخ می دهد و استخوان‌های آن مرد مقتول در همین گودالی که سنگ‌ها بودند، دفن خواهد شد. ای مرد اهل شِنِی، من مکان گورِ تو را هم می دانم، تو را می‌بینم که در آن دراز کشیدی.»

زندگیِ هر انسانی در مرکز زمان قرار دارد زیرا که تمام زندگی‌ها در مشاهده‌ی مِشِه دیده شدند و تمامش در چشمانِ اوست. ما مردمکِ چشمان او هستیم. اعمالِ ما، همان دیدنِ اوست، وجودِ ما آگاهی اوست.

یک درختِ هِمِن[i]در جنگلِ اورنِن، که صد مایل بلندا دارد و صد مایل پهنا، که پیر و قهوه‌ای بود، صد شاخه‌ی اصلی داشت و روی هر شاخه‌ی اصلی هزار شاخه‌ی کوچک و روی هر شاخه‌ی کوچک صد برگ. درخت، از ریشه گفت: «تمام برگ‌هایم دیده شدند، به جز یکی، این یکی در تاریکیِ دیگر برگ‌هاست. این برگ را همچون رازی برای خود نگاه می‌دارم. چه کسی آن را در تاریکیِ برگ‌های من خواهد دید؟ چه کسی برگ‌های من را خواهد شمرد؟»

مِشِه در سرگردانی‌هایش از میانِ جنگل اورنِن می‌گذشت و از آن درخت، همان یک برگ را کند.

در طوفان‌های پاییز، هیچ قطره‌ی بارانی فرونمی‌ریزد که قبلا فروافتاده باشد، و باران در گذشته باریده و می‌بارد و در تمامِ پاییزهایِ تمامِ سالیان خواهد بارید. مِشِه، تک به تکِ قطره‌ها را دیده، می‌داند هر قطره کجا افتاده و کجا می‌افتد و کجا خواهد افتاد.

تمام ستارگان در چشمانِ مِشِه هستند و تاریکی میانِ ستارگان است: و تمامشان روشن هستند.

در پاسخ به سوالِ پادشاهِ شورث[ii]، در آن لحظه‌ی دیدن، مِشِه تمام آسمان را چنان دید که انگار یک خورشید باشد. بالای زمین وزیر زمین، تمام گنبد آسمان روشن همچون سطح خورشید بود، و هیچ تاریکی وجود نداشت. چرا که او نه آن‌چه را که بوده و نه آن‌چه را که خواهد بود، بلکه آن‌چه را که هست، دید. ستارگانی که می‌گذرند و نورشان را می‌برند، در چشمانِ او حاضر بودند و تمام نورشان در لحظه می‌تابید.

تاریکی فقط در چشمانِ میرا وجود دارد که گمان می‌برد می‌بینید، اما در حقیقت نمی‌بیند. در بصیرتِ مِشِه، هیچ تاریکی وجود ندارد.

بنابراین آن‌ها که تاریکی را صدا می‌زنند، احمق هستند و مِشِه آن‌ها را از دهانِ خود بیرون انداخته زیرا که آن‌ها چیزی را نام می‌برند که وجود ندارد و آن را منشا و پایان می‌نامند.

هیچ سرآغاز و پایانی وجود ندارد، چرا که همه چیز در مرکز زمان است. تمام ستارگان می‌توانند در یک قطره‌ی گرد باران که در میانه‌ی شب می‌بارد، بازتاب یابند، و تمام ستارگان آن قطره را بازمی‌تابانند. نه تاریکی وجود دارد و نه مرگ، زیرا که همه‌ی چیزها در نور لحظه حضور دارند و پایان و آغازشان یکی است.

یک مرکز، یک دیدن، یک قانون، یک نور. حالا به چشمانِ مِشِه نگاه کن.


[i] پادشاه از او پرسیده بود معنای زندگانی چیست


[ii] نوعی درخت برگ سوزنی که در این دنیای خیالی می‌روید.

نوشته‌ی bluestar ارسال شده در تاریخ در از هر دری سخنی | ۴ دیدگاه

Signs your domestic robot needs a tune-up

Forgets to chill the salad forks

And sometimes heats them.

 

Still addresses you as “Sir” or “Madam”

But doesn’t sound as if it means it.

 

Tells the delivery man that

You are living under an alias.

 

Insists on wearing a sombrero

When it serves enchiladas.

 

He started keeping

Dust bunnies as pets.

 

Walks in endless circles,

Robot palm to robot brow,

Mumbling: “The horror! The horror!”

 

Tells the delivery man about

The locked door in the cellar

That is entirely a product

Of the corrupted circuits

Of its robotic dementia praecox.

 

Spends too much time

Yakking with other robots. 

 

Asks to be called “Charlene”.

 

By Bruce  Boston

نوشته‌ی Maxmal ارسال شده در تاریخ در از هر دری سخنی | بدون دیدگاه

جین ولفی

جین ولفی یا Gene Wolfe (که خیلی‌ها اسم آخرش رو تنها ولف می‌خونند و من نمی‌دونم کدوم درسته)، نویسنده‌ی عجیب و غریب و کاملا متفاوتیه که مقدار زیادی مورد کم توجهی واقع شده. ولفی نود درصد مواقع فانتزی علمی (فانتزی+علمی تخیلی) می‌نویسه، ولی نوشتنش انگار کلا توی یکی از کشوهای اون کمد معروفه که کارهای زیاد دیگه‌ای به اون سبک توش پیدا نمیشه. به خاطر نثر خاص و طرز بیان متفاوت، به جین ولفی دیکنز و ناباکوف فانتزی میگن.

جین ولفی از معدود نویسنده‌هاییه که راوی غیر قابل اعتماد استفاده می‌کنه. راوی غیر قابل اعتماد یعنی کسی که داستان رو برای ما تعریف می‌کنه، ولی تضمینی وجود نداره که داره راست می‌گه یا دروغ. البته این امر به دلیل دروغگو بودن راوی نیست، بلکه همیشه یه مشکلی در میانه؛ مثلا توی مجموعه‌ی Latro از خود ولفی، لاترو سربازیه که بر اثر ضربه‌ی مغزی، فقط خاطرات یک روز رو به ذهن می‌سپاره. یا توی Wizard Knight، راوی Sir Able هستش که تقریبا مشنگ می‌زنه!

میشه گفت مهم‌ترین مجموعه‌ای که جین ولفی نوشته، پنج جلدی New Sun هستش. احتمالا خورشید نو پیچیده‌ترین، سخت‌خون‌ترین، پر از رمز و رازترین، و در عین حال، جذاب‌ترین مجموعه‌ی جین ولفی هستش. (البته جدا از شاهکار دو جلدی Wizard Knight که البته اون رو اخیرا چاپ کرده، و متنش خیلی پیچیده نیست.)

اولین جلد خورشید نو، Shadow of the torturer برنده‌ی جایزه‌ی ملی BSFA، و نامزد جایزه‌های نبولا، لوکاس و جایزه‌ی یادبود جان دبلیو کمپبل در سال ۱۹۸۱ هستش. توی این کتاب با دنیایی روبرو می‌شیم که به نظر میاد هزاره‌ها جلوتر از زمان ماست. بشر به دوره‌ی قرون وسطی برگشته و به طریقی ناشناخته، جادویی اسرارآمیز در جهان جاری است. خورشید با گذشته فرق داره، انسان‌های سبز و گیاهی به وجود اومده‌اند، و دنیا انگار آخرین روزهای عمرش رو می‌گذرونه.

راوی داستان، پسر جوانی به اسم سوریان (Severian) هست که یکی از کارآموزهای اخوت شکنجه‌گران (یا بطور رسمی، انجمن جستجوگران حقیقت و توبه)، و یکی از امیدهای آینده‌ی این اخوت هستش. شکنجه‌گران مسئولان رسمی کارهای پلید و کثیف جامعه، بصورت کاملا قانونمند و استاندارد و علمی هستند. محل شروع داستان، شهر نکروپولیس است که شهر مردگان نیست! نکروپولیس باقیمانده‌ای از شهری فوق العاده عظیم و سرشار از برج‌های متروکه است که بی نهایت تا جنوب و در کنار رود Gyoll ادامه پیدا می‌کنه، اما تنها شمالی‌ترین قسمت اون توسط جمعیت اندک باقی مانده اشغال شده. بیشتر ساکنین نکروپولیس، انجمن‌های باستانی و رو به نابودی هستند. نکروپولیس به سمت شمال ادامه پیدا کرده و بعد از مسافتی طولانی، به شهر بزرگ بعدی Nessus، و بعد از اون به باغ‌های Autarch، کاخ حاکم نامریی، قدرتمند و اسرارآمیز دنیای خورشید نو می‌رسد.

گرچه توصیفات جین ولفی در ابتدای کتاب خیلی عجیب به نظر می‌رسه، اما همین عجیب و تازه بودن توصیفاته که آدم رو به ادامه‌ی خوندن، تموم کردن جلد اول، شروع کردن جلد دوم و همینطور تا آخر وادار می‌کنه. در اینجا راوی غیر قابل اعتماد نیست. ولی سوریان آدم ساده‌ایه که ما تمام اتفاقات رو از دریچه‌ی چشم او و بعد از پردازش شدن توسط ذهن او دریافت می‌کنیم.

و مهم‌تر اینکه جین ولفی این کتاب‌ها رو به قولی از روی دستنوشته‌های باستانی ژاپنی الهام گرفته؛ حتی کلمات خاصی برای توصیف مطالب خاص استفاده می‌کنه. چون من خیلی این کتاب رو دوست داشتم، هر وقت به کلمه‌ی خاص جدیدی می‌رسیدم، اون رو به همراه معنی‌اش یادداشت می‌کردم. برای اینکه کار ولفی رو بهتر درک کنید، و شاید برای اینکه راغب به خوندن کتاب بشید، چند تا از اون کلمه‌ها رو اینجا میارم. اینها توی اینترنت پیدا نمی‌شن، گرچه کتاب‌های رمزگشایی برای خورشید نو نوشته و چاپ شده (مثل: Lexicon Urthus: Michael Andre-Druissi – a dictionary of the archaic words used by Wolfe in The Book of the New Sun):

Watch: زمان توی خورشید نو ساعت نیست؛ وقتی سوریان زمان رو توی ذهن خودش حساب می‌کنه، می‌گه بعد از فلان اتفاق، تنها به اندازه‌ی یک watch گذشته بود. حد و حدود این واچ تا آخرین کتاب (کتاب چهارم) مشخص نمی‌شه و من کم کم فرض رو بر این می‌ذاشتم که منظور همون ساعته و یک واچ دقیقا باید یک ساعت، یا شصت دقیقه باشه. اما بعدا فهمیدم هر واچ، یک ساعت و پانزده دقیقه است.

واحد پولی دنیای خورشید نو عبارته از:

Chrisos: با ارزش‌ترین سکه که از زر سرخ ساخته می‌شه و با یک کرایسوس میشه یه اسب فوق العاده خرید.

Asimi: سکه‌ی نقره‌ای، که یک آسیمی به اندازه‌ی یک کت جنس خوب ارزش داره.

Orichalk: سکه‌های برنجی؛ معمولا دستمزد یک روز کاری مثل کارگری در دنیای خورشید نو، یه اوریکالکه.

Aes: سکه‌های حلبی و کم ارزش‌ترین واحد پولی دنیای خورشید نو. با هر آئیز میشه یه تخم مرغ خرید.

البته ما هیچوقت نمی‌فهمیم یه کرایسوس چند تا آسیمیه، و آیا اینجا هم سیستم ده تایی برپاست یا نه. (یعنی ده تا آئیز بشه یه اوریکالک، ده تا اوریکالک یه آسیمی، و ده تا آسیمی یه کرایسوس.)

جامعه‌ی دنیای خورشید نو، یه جامعه‌ی طبقه‌بندی شده است؛ از اون جور طبقه‌بندی‌ها که اصلا به هم راه ندارند و هر کس توی هر طبقه‌ای به دنیا بیاد، تا آخر عمرش فقط می‌تونه توی همون زندگی کنه، فقط با آدم‌های همون طبقه رفت و آمد داشته باشه، و عاقبت هم توی همون طبقه بمیره. و همونطور که توی جوامع طبقاتی مرسومه، طبقات بالاتر به طبقات پایین‌تر هیچ اهمیتی نمی‌دن، و طبقات پایین‌تر همیشه برده‌ی طبقات بالاتر هستند. هفت تا طبقه‌ی دنیای خورشید نو:

Exultant: اشراف زادگان شامل Autarch و اطرافیان اون که همگی توی باغ‌های سلطنتی زندگی می‌کنند.

Armiger: نظامیان رده بالا مثل فرماندهان که مستقیما از Autarch دستور می‌گیرند و ارتش رو هدایت می‌کنند.

Optimare: که توی کتاب اصلا کاری به کارشون نداره و روشن نمی‌کنه شامل چه کسانی می‌شن؛ ولی احتمالا باید طبقه‌ی روحانیون باشه.

Commonality: مردم عادی و طبقه‌ی متوسط، مثل تاجران و اعضای هر یک از انجمن‌های رسمی نکروپولیس.

Servants of the throne: یک درجه پایین‌تر از مردم عادی؛ این افراد بیشتر شامل کسانی است که از مقام‌های بالاتر خودشون خلع شده‌اند و بعنوان مجازات، باید تا آخر عمر بردگی طبقات بالاتر (که شاید خودشون زمانی عضو اونها بودند) رو بکنند.

The religious: اینها هم روحانی هستند؛ اما احتمالا فرقشون با طبقه‌ی سوم اینه که از جادو و جنبل استفاده می‌کنند و کلا کلاس کارشون پایینه!

Cacogens: غلام و کنیزها که اصلا جز شهروندان دنیای خورشید نو حساب نمی‌شن و اونها رو به قصد مصارف کثیف، خرید و فروش می‌کنند.

 

 

پ.ن: تری پرچت توی کتاب هفتمش به نام pyramids، کار جدیدی کرده و کل داستان رو به سه الی چهار تا فصل کلی تقسیم کرده. اسم فصل سوم رو Book of the New Sun گذاشته!

 

پ.ن۲: خود ولفی گفته خواننده‌هایی که قبلا آشنایی با کارش نداشتند، می‌تونند از Wizard knight که آسون‌تره شروع کنند و بعد از اینکه این سبک براشون آشنا شد، سراغ کتاب خورشید نو بروند. اما به نظر من این کار اصلا اهمیتی نداره. شوالیه‌ی جادوگر آسون هست، ولی راهنمای خورشید نو نیست.

نوشته‌ی Maxmal ارسال شده در تاریخ در از هر دری سخنی | ۳ دیدگاه

جامعه‌ی آنارشیستِ علمی‌تخیلی

این نوشته را برای یک وبلاگِ‌ دیگری–که مهم هم نیست–نوشتم که یادم افتاد برای این‌جا باید مناسب‌تر باشد. بنابراین این‌جا باشد بهتر است.(البته هنوز درآن وبلاگ هم هست، ولی بعدن برش می‌دارم.)

مقابل کلمه‌ی Anarchyدر لغت‌نامه‌ی آکسفورد این طور آمده:
a situation in a country, an organization etc. in wich there is no government,order or control
و برای Anarchist آمده:
a person who belives that laws and governments are not necessary
اما حقیقت این است که این تعریف باید قدری بهتر و ظریف‌تر بیان شود.
دارم کتابِ The dispossessed نوشته‌ی اورسولا کی لاژوان را می‌خوانم که از آثار خیلی خیلی معروفش است و جوایز هوگو،نبیولا،Word fantasy award وNational book award را برنده شده و اصولن یکی از آثار خیلی مطرحِ ادبیاتِ ژانری است.
کتاب درباره‌ی یک جامعه‌ی آنارشیست است.
یک یوتوپیای آنارشیستی و در عین حال دیدگاه نویسنده بسیار فمینیستی است، این اثر فمینیستی‌ترین چیزی است که تا به حال از لاژوان خواندم و با خواندنِ این کتاب دارم متوجه می‌شم، آنارشی به آن معنایی که همه فکر می‌کنند نیست.
آنارشی به معنای هرج و مرج و بی‌نظمی نیست. آنارشی مترادفِ chaos نیست.
آنارشی «به آن صورت که در این کتاب مطرح می‌شود» به معنای نفیِ نیاز جوامع بشری به «حکومت مرکزی» و «سلسله مراتب حکومتی و اداری» هست.
آنارشیست‌های این کتاب، یک عده هستن که از سیاره‌ی خودشان(که زمین هم نیست) به ماهش مهاجرت می‌کنند که شرایط خیلی سخت‌تری دارد، طبیعت زیبایی ندارد، بارندگی در آن خیلی کم است، منابع طبیعی‌اش کم است، بیشترش صحرا و خاک و شن و کوه و سنگ است.
اما این عده روی این ماه که اسمش هم هست Anarres ساکن می‌شوند و تصمیم می‌گیرند، جامعه‌ای بسازند که در آن«حکومت مرکزی» وجود ندارد، پول وجود ندارد، قانون‌گذاری انجام نمی‌شود، مالکیت معنا ندارد، زندان وجود ندارد، کسی به اجبار به کاری گماشته نمی‌شود و…در مقابل، هر کس هر چیزی را که نیاز داشته باشه می‌تواند داشته باشد، مبادله‌ی کالاها به صورت پایاپای انجام می‌شود، همه در خانه‌ها و خوابگاه‌های مشابه می‌خوابند، تبلیغات وجود ندارد، رقابت وجود ندارد، عنوان و رتبه و مقام وجود ندارد، هر شهری مایحتاج خودش را تولید می‌کند، چیزهایی را که ندارد با چیزهایی که شهرهای دیگه ندارند و آن شهر دارد،مبادله می‌کند و…
ودر این جامعه زن و مرد به لحاظ موقعیت اجتماعی کاملن یکسان و برابر هستند.
سیستم به نظر ساده می‌آد، اما ساده هم نیست واقعن، اما به هر حال در این جامعه جواب داده.
بنیان‌گذار این جامعه «زنی» بوده به اسم Odoکه روی سیاره‌ی مادر به عنوان شورشی محاکمه و زندانی شده و تز خودش را توی زندان نوشته. odonianها معتقد هستند، تنها دلیل برای جرم وجنایت و قانون‌شکنی، وجود خودِ قانون است. همین عبارت معروف که گفته می‌شود:
the rules are to be broken.
وقتی قانونی نباشد، دلیلی هم برای قانون‌شکنی نیست.
از گفته‌های اودو در این کتاب:
to make a thief make an owner, to create crime, create laws
جامعه‌ای که اودو در آن زندگی کرده بود، یعنی سیاره‌ی مادر، یک جامعه‌ی مردسالار صرف بوده، جامعه ای که با وجود تمدنی به قدمتِ هشت هزار سال، زن‌ها در آن هیچ رتبه و جایگاه اجتماعی ندارند و حتا حق رفتن به دانشگاه را هم ندارند.
دیدگاه‌های فمینیستیِ لاژوان آن‌جا خودش را نشان می‌دهد که بنیان‌گذارِ یوتوپیای آنارشیستی‌اش یک زن است و در یوتوپیای آنارشیستیِ او زن‌ها به خوبی مردها هستند، دانشمند، مهندس، پزشک و مادر و همسر بودن آن‌ها از انجام این وظایف باز نمی‌دارد. مادر بودن برای زن‌های Anarres یک بند نیست. آن‌ها هر زمان که لازم باشد، بچه‌ها را به محل‌های مخصوص نگاه‌داری می‌سپارند و سراغ سرنوشت خودشان می‌روند.
انگار که اعتراض خاموشِ نویسنده باشد به این مسئله که چرا زن‌ها باید زندگی و پیشرفت و آینده‌شان را ایثار کنند؟؟؟ مگر راهی به جز این نیست؟؟
اما این یوتوپیا، درست مثل تمام یوتوپیاهای مثال زده شده در این نوع داستان‌ها، نواقص خودش را دارد. عدم وجود رقابت و شرایطِ سختِ زیست محیطی که باعث می‌شود تمام هم و غم و تلاش مردمانِ این سیاره در راه تنازع بقا باشد، باعث می‌شود به مسائلی مثل علوم محض بی‌توجه باشند. و به این ترتیب، یک نابغه‌ی فیزیک که ناگهان مرزهای فیزیک را درمی‌نوردد، خودش را روی سیاره‌اش تنها و بی‌کس می‌بیند.
مترود و مخلوع(نام ترجمه شده‌ی کتاب همین است) می‌شود و در می‌یابد برای پیشرفت و عرضه کردن، دیدگاه‌هایش نیاز به کسانی دارد که هماورد او باشند و چنان هماوردهایی را در سیاره‌ی کوچک و سخت و آنارشیستی‌اش ندارد.
پس به سیاره‌ی مادر سفر می‌کند.
اولین مسافر بعد از صد و هفتاد سال به سیاره‌ی مادر باز می‌گردد تا در آن‌جا هم یوتوپیای دیگری را ببیند که چیزی از آن درک نمی‌کند.
دنیایی پر از مراکز خرید، جنگل و دریا و کوهستان‌های زیبا و دانشگاه‌هایی مرد سالار. دنیایی که در آن هم یک چیزی کم است.
و مخلوعِ داستان قصد دارد، دو دنیا را با هم آشتی دهد…
اما، آیا واقعن آنارشی می‌تواند حالت ایده‌آل برای اداره‌ی یک جامعه باشد، آیا واقعن یک جامعه بدون گردش پول و حکومت مرکزی صد و پنجاه سال دوام می‌آورد؟؟؟
نوشته‌ی bluestar ارسال شده در تاریخ در از هر دری سخنی | ۱۱ دیدگاه

آنچه که گذشت…

پنجشنبه‌ی گذشته «پرشین بلاگ» مراسم تقدیر از بانوان وبلاگ‌نویس را برای دومین سال پیاپی برگزار کرد.
مدیریت محترمِ پرشین بلاگ، خانم پولادزاده، لطف کردند و در این مراسم مکانی هم برای معرفی وبگاه «آکادمی فانتزی» در نظر گرفتند. البته آکادمی فانتزی وبلاگ نیست، ولی این حرکت ارزشمند در راستای عمومی‌تر کردنِ عنوان جشن و تقدیر از بانوانِ فعال در عرصه‌ی مجازی صورت گرفت و به هرحال تعدادی از گردانندگان آکادمی فانتزی هم، همین بانوان فعال در عرصه‌ی مجازی هستند.
نفسِ حرکت از دیدِ من ارزشمند و مثبت است، نه به این خاطر که سایتِ دوست داشتنیِ ما معرفی شد، به این خاطر که این گونه مراسم که معمولا تعداد زیادی در آن شرکت می‌کنند و بازخورد مناسبی دارد، مکان مناسبی برای معرفیِ سایت‌ها و محیط‌های مجازی است که هر یک به نوعی حرکتی تاثیرگذار انجام می‌دهند. «آکادمی فانتزی» یک نمونه‌ی کوچک است و قطعا سایت‌های بزرگ‌تر و مفیدتری هم وجود دارند که معرفی بشوند و امید است که در آینده، در مراسمی از این نوع، شاهد معرفی‌های بیشتری از این دست باشیم، تا فعالانِ عرصه‌ی مجازی، هم اندک اندک با وب‌سایت‌های مهجور افتاده آشنا شوند.

در ادامه، شرح ماجرای آن روز(فقط بخشی که به آکادمی فانتزی اختصاص داشت) آمده، ماجرا با اندکی طنز و اغراق نقل شده که خواندنش کسالت بار نباشد.

آنچه که گذشت…

من و جمعی دیگر از بچه‌ها که خودشان می‌دانند، از ساعت سه و نیم توی پارکِ مقابل آمفی تئاتر شهریاران جوان، حضور داشتیم. ساعت شد سه و چهل و پنج، چهار، چهار و ربع، چهار و نیم….
خلاصه فکر کنم ساعت حدود پنج و ربع بود که مراسم قبلی تمام شد و ما رفتیم داخل و مراسم بلافاصله شروع شد. توجه کنید به خاطر دیر شروع شدنِ مراسم، به شدت وقتِ مراسم تنگ بود.

آقای سعید پور محمود(گوینده‌ی رادیو جوان) به همراه بهاره رهنما مجری‌های مراسم بودند. برنامه با یک شعر و بعد مقادیری کل کل و بگو بخند میانِ‌ دو مجری شروع شد که خب جالب و به جا هم بودند، و حال و هوای ملتی که کلی توی پارک منتظر مانده بودند عوض شد.

قرار بود مخمل برای معرفی سایت روی سن برود، پس من و مخمل شروع کردیم به نوشتنِ یک سری نکات که مخمل یک آماده‌گی ذهنی برای صحبت داشته باشد و نکات مهمی را که باید بگوید به خاطر بسپرد، یک فایل پرزنتیشن هم بود که من آماده کرده بودم، پرزینتیشن اسکرین شاتِ بخش‌های مختلف سایت بود به همراهِ آهنگِ Rivendel از فیلم ارباب حلقه‌ها. پرزنتیشن را قبلا به مخمل نشان داده بودم و قرار بود همراه با آن بخش‌های مختلف سایت را معرفی کند. کل پرزنتیشن حدود دو سه دقیقه بود و قرار بود ما حدود هفت دقیقه زمان داشته باشیم که فکر کردیم برای چهار پنج دقیقه‌ی باقی مانده درباره‌ی اهداف آکادمی فانتزی و معنای خود «فانتزی و علمی‌تخیلی» قدری صحبت بشود خوب خواهد بود.

بنابراین از والکایری عزیز هم خواهش کردیم بیاد نزدیک ما تا نکات و مطالب را مرتب کنیم.بنابراین با خیال راحت و با فرض این که بخشِ مربوط به ما در انتهای مراسم است، شروع به کار کردیم و حتا دنبال این بودیم که با استفاده از اینترنت همراه اول، یک بریده داستان از داستان‌های سایت انتخاب کنیم و یک چیز تر وتمیز آماده کنیم، که…
ناگهان خانم بهاره رهنما که پنج دقیقه قبل رفته بودند روی سن، اعلان کردند: «حالا معرفی سایت آکادمی(فانتزی اش را هم نگفتند که احتمالا توی کنداکتور لحاظ نشده بود) که من سوادم نمی‌رسه، خانم بلواستار رو تشویق کنید!!!!»

ما قدری هاج و واج ماندیم و به عبارتی کل نقشه‌مان برای درآوردن یک چیز تر و تمیز، نقش بر آب شد که لابد تقصیر خودمان هم بود در آن دو ساعتی که توی پارک بودیم فکرش را نکردیم! در همین حین حورا وکیلی(یکی از بر و بکس پرشین بلاگ) که نزدیک من بود گفت بلند شو بلند شو بلند شو، بعد بهنام که باز همان نزدیکی بود یکصدا با حورا شروع کرد به خواندن: «بلند شو بلند شو بلند شو..»
بعد
کلپ کلپ کلپ(اینا صدای دست بود)
بعد من می‌گفتم: «من نمی‌رم، بابا من نمی‌رم، من نمی‌رم…»
هی حورا می‌گفت: «پاشو پاشو پاشو…»
هی بهنام می‌گفت: «پاشو پاشو پاشو…»
توی پرانتز عرض کنم که از یک هفته قبل قرار شده بود که مخمل برود، نه این که من روی صحبت کردن نداشته باشم، بلکه از صحبت کردن در جمع وبلاگ‌نویس‌ها هراس داشتم!! خیال می‌کردم حرفم را نمی‌فهمند و بعد مسخره می‌کنند و از این نظر(یعنی صلابت برخورد با سخره‌گننده‌گان) مخمل بسیار مناسب‌تر از من بود.

خلاصه مخمل بلند شد و رفت روی سن.
اولش که گفت «من بلواستار نیستم، من مخمل هستم!»(در این پست به جای اسامی از شناسه‌های سایت استفاده شده، ولی در روز مراسم قطعا از اسامی حقیقی‌مان استفاده کردیم!)

بعدشروع کرد به صحبت درباره‌ی آکادمی فانتزی واهداف والایش نظیر این که هدف ما این است که ژانر فانتزی و علمی‌تخیلی را به خواننده‌ی فارسی معرفی کنیم و ما زمینه‌هایش را در ادبیات خودمان داریم و ادبیات ما از یان نظر خیلی غنی است و مثلا شاهنامه و …

بعد آقای مجری، از مخمل پرسید که: «یعنی چی کارا می‌کنید مثلا؟»
مخمل گفت: «ما مسابقه‌ی سالیانه داریم و انواع مختلفی از مطالب مثل داستان نگارش، ترجمه، معرفی کتاب، معرفی فیلم و اینا رو به صورت هفتگی به روز رسانی می‌کنیم و فانتزی آن چیزیست که به وقوع نمی‌پیوندد و ….»
بعدش آقای مجری گفت: «خب باتشکر از دوستمون…»

–و توجه کنید که پرزنتیشن روی، اسلاید اولش که عکس گلادریل بود گیر کرده بود و بنا به دلایل خیلی نامعلومی حرکت نمی‌کرد!–

مخمل گفت: «سایت ما بخش‌های مختلفی داره مثل معرفی کتاب، برگردان علمی‌تخیلی، برگردان فانتزی،…»
آقای مجری پرسید: «که شما مشکل فیلترینگ هم دارید؟» و مخمل هم گفت نه.
بعد آقای مجری گفت: «خب باتشکر از دوستمون، خانم پولادزاده اگه دیگه با سایت ایشون کاری نداریم…»
مخمل گفت: «بــــــله… تازه ما مسابقه‌ی سالیانه داریم که هر سال برگزار می‌شه و هدفش معرفی ژانر فانتزی به…»
آقای مجری: «جایزه هم می‌دین؟»
مخمل: «نه ما لوح تقدیر می‌دیم(بس که مجری تشکر می‌کرد، مخمل یادش رفت تندیس اسب شاخدار رو بگه)، چون که غیرانتفاعی هستیم و پول نداریم و…»
آقای مجری: «خب با تشکر از دوستمون…»
مخمل: «بـــــله این که می‌بینید وبلاگ گردانندگان هست(پرزنتشین تازه راه افتاده بود، ولی بس که نورپردازی بد بود، تصویر به شدت محو بود و هیچی‌اش معلوم نبود و اگر کسی نمی‌دانست که سایتی چه شکلی است، از روی اسلاید‌ها هم چیزی متوجه نمی‌شد) که توش مسائل علمی‌تخیلی و اینا بحث می‌شه…»

مجری: «بله با تشکر از دوستمون…»
مخمل: «این هم دانشنامه است که ساختارش کاملن مثل دانشنامه‌ی انگلیسیِ هست و مقالات و مداخل زیادی داره.»
مجری: «بله با تشکر از دوستمون…»
مخمل: «این هم گالری سایتمونه که مقدار زیادی عکس و تصویر و…»

مجری: «بله با تشکر از دوستمون. آدرس سایتتون چیه؟»
مخمل: «فانتزی دات آی آر.»
بهاره رهنما: «خیلی عالیه، پیمان قاسم خانی یکی از مشتری‌های پر و پا قرص سایت شما می‌شه…»
کلپ کلپ کلپ
و مخمل به خوبی و خوشی نزد ما برگشت.

اختتامیه: در کل حرکت ارزنده‌ای بود و باز هم تاکید ندارم نه به این خاطر که سایتِ ما معرفی شد، به خاطر نفسِ این حرکتِ معرفیِ یک وبگاه ادبی در یک مراسمِ پاپیولار.
با تشکر از مدیریت پرشین‌بلاگ برای وقتی که در اختیار ما گذاشتند.

بعد التحریر:
برای خواندنِ اخبار مراسم و اطلاع از وبلاگ‌های برنده، این‌جا را بخوانید.

نوشته‌ی bluestar ارسال شده در تاریخ در از هر دری سخنی | ۴ دیدگاه
صفحه 1 از 2712345»1020...آخرین »
RSS