<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تأملات</title>
	<atom:link href="http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://weblog.fantasy.ir</link>
	<description>علمی‌تخیلی و فانتزی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 24 Apr 2011 20:17:50 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.3</generator>
		<item>
		<title>تحقق تیره و تار مطالبات سریالی</title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=338</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=338#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Apr 2011 20:04:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دنی کوبریک</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[فانتزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=338</guid>
		<description><![CDATA[سلام و اما بعد&#8230; بالاخره کسی هم نگاهی به دل ما انداخت. هر چند نگاهش خیلی هم بی‌ایراد نیست، اما «ببین چه دلخوشی ساده‌ای، همینم بس»! ماجرا از این قرار است که از قدیم الایام این گونه بوده، در چند سال اخیر که به نظرم خیلی بیشتر هم شده. علمی‌تخیلی‌ها به اندازه‌ی کافی از سریال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>و اما بعد&#8230; بالاخره کسی هم نگاهی به دل ما انداخت. هر چند نگاهش خیلی هم بی‌ایراد نیست، اما «ببین چه دلخوشی ساده‌ای، همینم بس»! ماجرا از این قرار است که از قدیم الایام این گونه بوده، در چند سال اخیر که به نظرم خیلی بیشتر هم شده. علمی‌تخیلی‌ها به اندازه‌ی کافی از سریال سهم برده‌اند و جیب‌های فراونی هم پر کرده‌اند. کلی سرمایه‌ی و اعتبار در اختیار ج. ج. آبرامزها گذاشته شد و ساعت‌ها با داستان‌های (حداقل آن قدری که من دیدم) معمولاً بی‌سر و ته، چشم‌ها و ذهن‌ها و قلب‌ها مسحور این صفحه‌ی جهان‌نما -که&#8230; چه عرض کنم&#8230; <em>بیشتر انتزاعات یک‌سری‌ نما</em> بوده&#8230; ولی فعلاً همان تلویزیون بهتر است- شد. استار ترک با چند فصل سریال و چند فیلم و بازی‌های کامپیوتری و &#8230;، بتل‌استار گلکتیکا به همچنین و یا استار گیت!! فقط نمی‌دانم چرا با این آخری یاد کسی می‌افتم. البته از بین این خیل تک و توک چیزهای خوبی هم در می‌آید، ولی خب در عوض استار گیت هم هست که کلاً ماجرا را یر به یر می‌کند(هه‌هه، از دکتر هو هم عمداً اسم نیاوردم). در چند سال اخیر هم که امثال فرینج و کایل xy و هیروز و سا‌خته‌های ج. ج. . که البته خب برایش بد هم نشده. بالاخره یک سوپر هشتی عاید آفا شد(که البته هنوز ندیدمش). حالا از این ور چه داریم؟ ادونچرز آو مرلین! هاهاهاها(اولایل در چنین هنگامی قاه‌قاه می‌خندیم ولی الان کمی مزه‌اش رفته)! ومپایر دایریز&#8230; هق‌هق‌هق‌هق(این یکی را واقعاً باید گریست)! و خواهش می‌کنم، امثال سوپرنچرال را هم بگذارید کنار که انّی بَری. اگر آن را هم با اغماض در رسته‌ی فانتزی، وحشت و &#8230; تقسیم بندی کنیم، با نسبت سنگینی به «وحشت و &#8230;» پرداخته. حالا اصلاً این هم قبول، ولی باز هم کفه‌های ترازو اصلاً برابر نمی‌کند. عملاً اگر موجودی به نام خون‌آشام هم نداشتیم، همین تعداد نصف می‌شد.</p>
<p>اخیراً، البته یعنی از ۲۰۰۷، خدا زد پس کله‌ی عده‌ای و نتیجه‌اش این شد: Game of Thrones!!! توجه دارید در نام سریال یک A از اولش افتاده که خب نمک کار است. پر واضح است که این سریال بر اساس اولین قسمت از مجموعه‌ی(هنوز تمام نشده ولی خودش گفته ۷گانه) A Song of Ice &amp; Fire نوشته‌ی جرج ر. ر. مارتین ساخته شده است. اگر اشتباه نکنم برای اولین بار یک تریلر ۳۰ ثانیه‌ایش را در تابستان دیدم و کمی قلقلکم داد. نکته‌ی فوق‌العاده‌اش برای من این است که سریال مثل آدم داستان دارد، آن هم چه داستانی! و مثل باقی بابایون یک داستان اپن‌اند نمی‌سازند تا ببینند چطور در ادامه پارویشان زیر اسکناس‌ها گیر می‌کند. حتی اگر باقی‌ش را هم نسازند باز هم برای ۲۰ قسمت هم که شده دلمان خوش است که داستان داریم. البته کم و بیش آذوقه‌ی کافی دارد تا استودیوها را برای سرمایه‌گذاری جذب کند. زبانتان را گاز بگیرید! پس ملکه و برادرش این وسط چه کاره‌اند؟ کانفلیکت‌های اکستریم اخلاقی(این‌جا شاید به بهانه‌ی بدویت‌های تاریخی) نخود هر آش سریالی نباشد؟ ناسلامتی داریم در مورد هالیوود(در معنای عام) صحبت می‌کنیم ها! اما خب&#8230; باز هم تحمل می‌کنم گرچه پذیرشی در کار نیست. به هر حال زورشان می‌رسد، می‌توانند و می‌سازند. اما لحظه‌شماری می‌کنم تا مدعی دیگری هم پیدا شود تا راه دیگری برود.</p>
<p>بگذریم حالا. تیره و تاریش به کنار، خود داستان را بچسبید با کلی شخصیت ریز و درشت که به معادله‌ای n مجهوله بدل می‌شود. حداقل در کتاب اول(در کتاب‌های بعدی معادله جنس دیگری پیدا می‌کند). امیدوارم شخصیت‌ها مثل کتاب خوب از آب در آمده باشند. آن طور که من فهمیدم تا حد خوبی به کتاب وفادار بوده، گرچه طبیعتاً چنین چیزی کاملاً تحقق نمی‌یابد که البته لزوماً بد هم نیست.</p>
<p>قرار نیست من این‌جا کتاب یا سریال معرفی کنم، منتهی جهت یادآوری برای بعضی و آشنایی مقدماتی برای بعضی دیگر می‌نویسم. مملکتی داریم به اسم وستروس که از ۷ قلمرو تشکیل شده. زمانی این ۷ منطقه مستقل بودند ولی بعداً در سیر جریاناتی زیر لوای یک پادشاهی قرار می‌گیرند. هر یک از این ۷ منطقه را یکی از ۷ خاندان بزرگ وستروس اداره می‌کند. هر خاندان هم برای خودش علامتی دارد که بر سپر‌ها حک کرده یا بر دیوارهایش کشیده. از این ۷تا من ۴تا را که در این قسمت نقش بیشتری بازی می‌کنند به اختصار معرفی می‌کنم:</p>
<p>House of Bratheon: خاندان پادشاه فعلی. رابرت براثیان، در پی قیامی که چندین سال پیش علیه خاندان پادشاهی وقت صورت داد، تاج و تخت را از آن خود کرد. نشان خاندان براثیان، گوزنی است که تاجی به گردن انداخته و شعارشان هم : خشم از ماست. رابرت دو برادر دارد: استنیس و رنلی. استنیس پا شده رفته گوشه‌ای از قلمرو و به صورت علامت سوالی در مرگ دست پادشاه(قائم مقام پادشاه) نقش بازی می‌کند. رنلی هم برادر کوچک پادشاه است. جوانی تحصیل کرده که کلی هم به تیپش می‌رسد.</p>
<p>House of Stark: خاندان استارک، حاکمان قلمرو شمال هستند. بزرگ‌ترین منطقه‌ی کشور که همیشه، حتی در تابستان هم آن‌جا برف می‌آید. در مرز شمالی این منطقه دیواری به چه عظمت مملکت را از دنیای بیرون که محل رفت و آمد Wilderingها است، حفاظت می‌کند. نشان این خاندان موجودی است به نام Direwolf. دایرولف ظاهراً زمانی وجود داشته و تا آن‌جا که من فهمیدم نسبتش با گرگ‌های الان مثل نسبت فیل است با ماموت. شعار این خاندان: زمستان نزدیک است. استارک خاندان شرف و رادمردی است و اولین مدافعان کشور در برابر هرچیزی که از شمال تهدید کند . بزرگ این خاندان لرد ادارد استارک، در قلعه‌ی وینترفل ساکن است. او با کتلین تالی(خاندان تالی هم از دیگر خاندان بزرگ وستروس است) ازدواج کرده و مشتی بچه دارد. لرد ادارد دوست نزدیک رابرت براثیان است و در قیام او هم‌رزمش بوده و حالا پس از مرگ جان آرین -دست مرحوم- از طرف پادشاه به مقام دست منصوب می‌شود.</p>
<p>House of Lannister: خاندان لنیستر، خاندان ملکه است. از خاندان‌های ثروتمند وستروس. دختر این خاندان، سرسی لنیستر همسر پادشاه است. برادر دوقلوی ملکه، جیمی، عضو گارد شاهنشاهی و قسم‌خورده برای حفظ جان پادشاه است(جان خواهر پدرش!). برادر کوچکتر، تیریون، دورف است و به همین دلیل هم از طرف پدر بسیار حقیر شمرده می‌شود، در عوض هوش بالایی دارد و زبانی تیز مثل دشنه. علامت این خاندان شیری زرین در زمینه سرخ و شعارشان: فریاد مرا بشنو. بزرگ این خاندان در قلعه‌ی کسرلی‌راک ساکن است. آن‌ها میل زیادی برای در اختیار گرفتن قدرت دارند.</p>
<p>House of Targaryen: خاندان تارگرین، پادشاهان قبلی وستروس بوده‌اند که با قیام رابرت براثیان به زیر کشیده می‌شوند. رابرت تمام اعضای این خاندان را به خاک و خون می‌کشد(که البته خیلی بی‌دلیل هم نبوده)، فقط پسر و دختر این خاندان، به ترتیب، ویسریس و دینریس، پس از ماجراهایی از دریای شرقی وستروس عبور کرده و از مملکت می‌گریزند. ویسریس سودای باز پس گیری تاج و تخت خاندانش را دارد. نشان این خاندان  اژدهای سه‌سر است و شعارشان: خون و آتش.</p>
<p>کتاب و به تبع آن سریال سه خط داستانی را دنبال می‌کنند. یکی در شمال و ماجراهای آن سوی دیوار. گارد محافظ قلمرو در مرز دیوار که به Night&#8217;s Watch معروف است، در برابر تحرکات آن سوی دیوار مراقب است. آن سوی دیوار محمل اتفاقات فانتزی است. White Walkerها هزاران سال پیش به مملکت حمله کرده و خین و خین‌ریزی به پا کردند و بعد از آن باور بر این است که ناپدید شده‌اند. اما خب&#8230;</p>
<p>خط داستانی سوم، ماجرای دو بازمانده‌ی تارگیرین، ویسریس و دینریس است که در میان قبیله‌ی داثراکی، در سرزمین‌های آزاد پناه گرفته‌اند تا بلکه با جمع‌آوری سپاه به وستروس بازگشته و تاج و تخت را باز پس گیرند. البته این سودا در ابتدا بیشتر در سر ویسریس است.</p>
<p>خط داستانی میانی و اصلی در این کتاب هم در عکس زیر شرح زیبایی دارد:</p>
<p><a href="http://weblog.fantasy.ir/wp-content/uploads/2011/04/Eddard.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-340" title="Eddard" src="http://weblog.fantasy.ir/wp-content/uploads/2011/04/Eddard-202x300.jpg" alt="Eddard" width="202" height="300" /></a>و البته در این تریلر(حجمش حدوداً ۵ مگابایت است):</p>
<p><a href="http://weblog.fantasy.ir/wp-content/uploads/2011/04/Game_Of_Thrones__Iron_Throne__Preview_HBO-PZ5p18wIQEIf34_WWW.Upnload.Com.flv">Iron Throne</a></p>
<p>البته که پوستر قشنگی است و عالیجناب شان بین الحق برازنده‌ی نقش لرد ادارد است، منتهی برخلاف پوستر او داعیه‌ی قدرت گیری ندارد. لرد ادارد شخصیت مورد علاقه‌ی من، مرد شرافتمندی است که نه با میل قبلی، بلکه به ظاهر به خواست پادشاه وارد بازی سیاسی تاج و تخت می‌شود. شمشیرش هم Ice نام دارد که البته این‌جا دستش نیست. Ice خیلی گنده‌ست. عملاً لرد ادارد از نقاط درخشانی است که امید را در ما زنده می‌کند.</p>
<p>تا الان، پنج کتاب از این مجموعه به چاپ رسیده. نویسنده هم به نظر من کبیرتر از آن است که تحت تأثیر تبلیغات رسانه‌ای تصمیم به ادامه‌ی داستان‌ها گرفته باشد. گفته ۷گانه می‌نویسد، پس می‌نویسد.  پس از این که هوگوی۲۰۰۱ به خاطر جام آتش به رولینگ دادند، مارتین کبیر ما در یک قول حماسی این چنین گفت:</p>
<p>Eat your heart out, Rowling. Maybe you have billions of dollars and my Hugo, but you don&#8217;t have readers like these.</p>
<p>یک جورهایی یاد لحن خود شاه رابرت می‌افتم.</p>
<p>امیدوارم HBO هم باقی کتاب‌ها را هم به سریال بدل کند که به نظر می‌رسد بکند. یکی از خوبی‌هایش این است که استودیویی ساخته نشده و لکیشن‌ها اکثراً طبیعی است.</p>
<p>دیگر بس است. فقط این یکی را هم ببینید. نقلی است از شخصیتی به اسم Nan در وینترفل که دارد برای فرزند لرد ادارد داستان تعریف می‌کند. برن -پسر لرد ادارد- می‌گوید از داستانش خوشش نمی‌آید و دوست دارد قصه‌های ترسناک بشنود که او چنین می‌گوید(البته کمی دستکاری شده):</p>
<p><a href="http://weblog.fantasy.ir/wp-content/uploads/2011/04/Fear.flv">Fear</a></p>
<p>اولین قسمت سریال، پس‌فردا شب، یکشنبه ۱۷ آوریل پخش می‌شود.</p>
<p>با تشکر</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=338</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باز هم لاژوان</title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=333</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=333#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Jan 2010 07:30:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bluestar</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری سخنی]]></category>
		<category><![CDATA[دست چپ تاریکی، ارسولا کی لاژوان، The left hand of darkness]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=333</guid>
		<description><![CDATA[«دست چپ تاریکی» (The left hand of darkness)(لینک ویکی‌پدیای فارسی) اسم یکی از آثار مطرحِ اورسولا کی لاژوان است. در این داستان هم لاژوان، مانند برخی دیگر از آثارش(the dispossessed، the earthsea) دنیایی خیالی و «جامعه‌ای» خیالی را به تصویر می‌کشد و با قلم توانای خود، «جامعه‌ای متفاوت» از باورها و هنجارهای ما را توصیف [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">«<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Left_Hand_of_Darkness" target="_blank">دست چپ تاریکی</a>» (The left hand of darkness)<a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D8%AF%D8%B3%D8%AA_%DA%86%D9%BE_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%89" target="_blank">(لینک ویکی‌پدیای فارسی</a>) اسم یکی از آثار مطرحِ <a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84%D8%A7_%D9%84%D8%A7%DA%98%D9%88%D8%A7%D9%86" target="_blank">اورسولا کی لاژوان</a> است. در این داستان هم لاژوان، مانند برخی دیگر از آثارش(the dispossessed، the earthsea) دنیایی خیالی و «جامعه‌ای» خیالی را به تصویر می‌کشد و با قلم توانای خود، «جامعه‌ای متفاوت» از باورها و هنجارهای ما را توصیف می‌کند. داستانِ «دست چپ تاریکی» در سیاره‌ای می‌گذرد که همیشه زمستان است و «زمستان» نام دارد. در این دنیا، انسان‌ها به جز در چند روز محدود هر ماه، جنسیت ندارند. لاژوان در این کتاب، «جامعه‌ای» را کنکاش می‌کند که جنیست از آن حذف شده و در روابط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و&#8230;.آن تاثیری که ما از مرد و زن بودن می‌شناسیم دیده نمی‌شود.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">کتاب فوق‌العاده زیباست و به شدت توصیه می‌شود!</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma"><img class="alignleft" src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/6/69/TheLeftHandOfDarkness.jpg" alt="" width="253" height="391" /></div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">یک فصلِ خیلی کوتاه از این کتاب را که به نظرم بسیار زیبا آمد، ترجمه کردم. برخی از فصولِ این کتاب به افسانه‌های محلیِ «زمستان» اختصاص داده شده‌اند، این فصل یکی از همان‌هاست. در سیاره‌ی «زمستان» گروهی زاهدِ روشن‌بین وجود دارند که می‌توانند به سوالات مردم پاسخ دهند، برای آن‌ها پاسخِ سوال همچون تجربه کردن پاسخ است، آن‌ها پاسخ را «می‌بینند» و «تجربه می‌کنند.» این داستان درباره‌ی یکی از همین سوال‌هاست. درباره‌ی پادشاهی که از یکی از این زاهد‌ها(به نام مِشِه Meshe) می‌پرسد «معنای زندگانی چیست.»</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">(بابت کمی و کاستی ترجمه پیشاپیش عذر می‌خواهم.)</div>
<div style="direction: rtl;text-align: center;font-family: Tahoma">از زمان و از تاریکی</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">
<p>مِشِه مرکز زمان است. در آن لحظه که او همه چیز را به وضوح دید، سی سال بود که روی این زمین زندگی می‌کرد، و پس از آن نیز سی سال دیگر روی زمین زندگی کرد، بنابراین، آن مشاهده در مرکز زندگانی او قرار گرفت. و تمام دوران‌های پیش از آن مشاهده، به همان اندازه‌ی تمام دوران‌هایی هستند که پس از آن می‌آیند و پس آن مشاهده در مرکز زمان قرار می‌گیرد. و در مرکز نه زمانی گذشته و نه زمانی خواهد گذشت. در تمام روزگارانی که گذشته، آن‌جا فقط «هست». آن‌جا نبوده و نخواهد بود. آن‌جا هست. آن‌جا تمامیت است.</p>
<p>هیچ‌چیز نادیده باقی نمانده.</p>
<p>مرد پیری از اهالیِ شِنِی نزد مِشِه آمد و مویه کرد که او غذایی ندارد تا به فرزندش که از گوشت و خون اوست بدهد، و هیچ دانه‌ای ندارد که بکارد زیرا که باران تمامی دانه‌های داخل زمین را پوسانده و تمام اهالیِ دهکده‌اش گرسنه هستند. مِشِه گفت: «زمین‌های سنگیِ تورِش را حفر کن و آن‌جا گنجی از نقره و سنگ‌های قیمتی خواهی یافت، زیرا که من خود دیدم که ده هزار سال پیش شاهی آن‌جا دفنش کرد، هنگامی بود که شاه همسایه با او دشمنی می‌ورزید.»</p>
<p>پیرمردِ اهلِ شِنِی سنگلاخ‌های تورش را کاوید و همان‌جا که مِشِه نشانش داده بود، اندوخته‌ای عظیم از طلاهای باستانی بیرون آورد و با دیدنِ آن فریادی از سر شادمانی سرداد. اما مِشه که کناری ایستاده بود با دیدن آن گریست و گفت: «مردی را می‌بینیم که برای یکی از آن سنگ‌ها برادر هم‌قبیله‌اش را می‌کشد. آن اتفاق ده هزار سال پس از این رخ می دهد و استخوان‌های آن مرد مقتول در همین گودالی که سنگ‌ها بودند، دفن خواهد شد. ای مرد اهل شِنِی، من مکان گورِ تو را هم می دانم، تو را می‌بینم که در آن دراز کشیدی.»</p>
<p>زندگیِ هر انسانی در مرکز زمان قرار دارد زیرا که تمام زندگی‌ها در مشاهده‌ی مِشِه دیده شدند و تمامش در چشمانِ اوست. ما مردمکِ چشمان او هستیم. اعمالِ ما، همان دیدنِ اوست، وجودِ ما آگاهی اوست.</p>
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">
<p>یک درختِ هِمِن<a href="#_edn1">[i]</a>در جنگلِ اورنِن، که صد مایل بلندا دارد و صد مایل پهنا، که پیر و قهوه‌ای بود، صد شاخه‌ی اصلی داشت و روی هر شاخه‌ی اصلی هزار شاخه‌ی کوچک و روی هر شاخه‌ی کوچک صد برگ. درخت، از ریشه گفت: «تمام برگ‌هایم دیده شدند، به جز یکی، این یکی در تاریکیِ دیگر برگ‌هاست. این برگ را همچون رازی برای خود نگاه می‌دارم. چه کسی آن را در تاریکیِ برگ‌های من خواهد دید؟ چه کسی برگ‌های من را خواهد شمرد؟»</p>
<p>مِشِه در سرگردانی‌هایش از میانِ جنگل اورنِن می‌گذشت و از آن درخت، همان یک برگ را کند.</p>
<p>در طوفان‌های پاییز، هیچ قطره‌ی بارانی فرونمی‌ریزد که قبلا فروافتاده باشد، و باران در گذشته باریده و می‌بارد و در تمامِ پاییزهایِ تمامِ سالیان خواهد بارید. مِشِه، تک به تکِ قطره‌ها را دیده، می‌داند هر قطره کجا افتاده و کجا می‌افتد و کجا خواهد افتاد.</p>
<p>تمام ستارگان در چشمانِ مِشِه هستند و تاریکی میانِ ستارگان است: و تمامشان روشن هستند.</p>
<p>در پاسخ به سوالِ پادشاهِ شورث<a href="#_edn1">[ii]</a>، در آن لحظه‌ی دیدن، مِشِه تمام آسمان را چنان دید که انگار یک خورشید باشد. بالای زمین وزیر زمین، تمام گنبد آسمان روشن همچون سطح خورشید بود، و هیچ تاریکی وجود نداشت. چرا که او نه آن‌چه را که بوده و نه آن‌چه را که خواهد بود، بلکه آن‌چه را که هست، دید. ستارگانی که می‌گذرند و نورشان را می‌برند، در چشمانِ او حاضر بودند و تمام نورشان در لحظه می‌تابید.</p>
<p>تاریکی فقط در چشمانِ میرا وجود دارد که گمان می‌برد می‌بینید، اما در حقیقت نمی‌بیند. در بصیرتِ مِشِه، هیچ تاریکی وجود ندارد.</p>
<p>بنابراین آن‌ها که تاریکی را صدا می‌زنند، احمق هستند و مِشِه آن‌ها را از دهانِ خود بیرون انداخته زیرا که آن‌ها چیزی را نام می‌برند که وجود ندارد و آن را منشا و پایان می‌نامند.</p>
<p>هیچ سرآغاز و پایانی وجود ندارد، چرا که همه چیز در مرکز زمان است. تمام ستارگان می‌توانند در یک قطره‌ی گرد باران که در میانه‌ی شب می‌بارد، بازتاب یابند، و تمام ستارگان آن قطره را بازمی‌تابانند. نه تاریکی وجود دارد و نه مرگ، زیرا که همه‌ی چیزها در نور لحظه حضور دارند و پایان و آغازشان یکی است.</p>
<p>یک مرکز، یک دیدن، یک قانون، یک نور. حالا به چشمانِ مِشِه نگاه کن.</p>
<hr size="1" /><a href="#_ednref1">[i]</a> پادشاه از او پرسیده بود معنای زندگانی چیست</p>
<hr size="1" /><a href="#_ednref1">[ii]</a> نوعی درخت برگ سوزنی که در این دنیای خیالی می‌روید.</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=333</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Signs your domestic robot needs a tune-up</title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=330</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=330#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 20:24:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Maxmal</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری سخنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=330</guid>
		<description><![CDATA[Forgets to chill the salad forks And sometimes heats them.   Still addresses you as “Sir” or “Madam” But doesn’t sound as if it means it.   Tells the delivery man that You are living under an alias.   Insists on wearing a sombrero When it serves enchiladas.   He started keeping Dust bunnies as [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="ltr">Forgets to chill the salad forks</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">And sometimes heats them.</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Still addresses you as “Sir” or “Madam”</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">But doesn’t sound as if it means it.</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Tells the delivery man that</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">You are living under an alias.</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Insists on wearing a sombrero</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">When it serves enchiladas.</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">He started keeping</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Dust bunnies as pets.</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Walks in endless circles,</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Robot palm to robot brow,</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Mumbling: “The horror! The horror!”</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Tells the delivery man about</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">The locked door in the cellar</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">That is entirely a product</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Of the corrupted circuits</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Of its robotic dementia praecox.</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Spends too much time</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Yakking with other robots. </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr">Asks to be called “Charlene&#8221;.</p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align: left" dir="ltr"><strong>By Bruce  Boston</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=330</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جین ولفی</title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=326</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=326#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 20:25:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Maxmal</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری سخنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=326</guid>
		<description><![CDATA[جین ولفی یا Gene Wolfe (که خیلی‌ها اسم آخرش رو تنها ولف می‌خونند و من نمی‌دونم کدوم درسته)، نویسنده‌ی عجیب و غریب و کاملا متفاوتیه که مقدار زیادی مورد کم توجهی واقع شده. ولفی نود درصد مواقع فانتزی علمی (فانتزی+علمی تخیلی) می‌نویسه، ولی نوشتنش انگار کلا توی یکی از کشوهای اون کمد معروفه که کارهای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">جین ولفی یا Gene Wolfe (که خیلی‌ها اسم آخرش رو تنها ولف می‌خونند و من نمی‌دونم کدوم درسته)، نویسنده‌ی عجیب و غریب و کاملا متفاوتیه که مقدار زیادی مورد کم توجهی واقع شده. ولفی نود درصد مواقع فانتزی علمی (فانتزی+علمی تخیلی) می‌نویسه، ولی نوشتنش انگار کلا توی یکی از کشوهای اون کمد معروفه که کارهای زیاد دیگه‌ای به اون سبک توش پیدا نمیشه. به خاطر نثر خاص و طرز بیان متفاوت، به جین ولفی دیکنز و ناباکوف فانتزی میگن.</p>
<p dir="rtl">جین ولفی از معدود نویسنده‌هاییه که راوی غیر قابل اعتماد استفاده می‌کنه. راوی غیر قابل اعتماد یعنی کسی که داستان رو برای ما تعریف می‌کنه، ولی تضمینی وجود نداره که داره راست می‌گه یا دروغ. البته این امر به دلیل دروغگو بودن راوی نیست، بلکه همیشه یه مشکلی در میانه؛ مثلا توی مجموعه‌ی Latro از خود ولفی، لاترو سربازیه که بر اثر ضربه‌ی مغزی، فقط خاطرات یک روز رو به ذهن می‌سپاره. یا توی Wizard Knight، راوی Sir Able هستش که تقریبا مشنگ می‌زنه!</p>
<p dir="rtl">میشه گفت مهم‌ترین مجموعه‌ای که جین ولفی نوشته، پنج جلدی New Sun هستش. احتمالا خورشید نو پیچیده‌ترین، سخت‌خون‌ترین، پر از رمز و رازترین، و در عین حال، جذاب‌ترین مجموعه‌ی جین ولفی هستش. (البته جدا از شاهکار دو جلدی Wizard Knight که البته اون رو اخیرا چاپ کرده، و متنش خیلی پیچیده نیست.)</p>
<p dir="rtl">اولین جلد خورشید نو، Shadow of the torturer برنده‌ی جایزه‌ی ملی BSFA، و نامزد جایزه‌های نبولا، لوکاس و جایزه‌ی یادبود جان دبلیو کمپبل در سال ۱۹۸۱ هستش. توی این کتاب با دنیایی روبرو می‌شیم که به نظر میاد هزاره‌ها جلوتر از زمان ماست. بشر به دوره‌ی قرون وسطی برگشته و به طریقی ناشناخته، جادویی اسرارآمیز در جهان جاری است. خورشید با گذشته فرق داره، انسان‌های سبز و گیاهی به وجود اومده‌اند، و دنیا انگار آخرین روزهای عمرش رو می‌گذرونه.</p>
<p dir="rtl">راوی داستان، پسر جوانی به اسم سوریان (Severian) هست که یکی از کارآموزهای اخوت شکنجه‌گران (یا بطور رسمی، انجمن جستجوگران حقیقت و توبه)، و یکی از امیدهای آینده‌ی این اخوت هستش. شکنجه‌گران مسئولان رسمی کارهای پلید و کثیف جامعه، بصورت کاملا قانونمند و استاندارد و علمی هستند. محل شروع داستان، شهر نکروپولیس است که شهر مردگان نیست! نکروپولیس باقیمانده‌ای از شهری فوق العاده عظیم و سرشار از برج‌های متروکه است که بی نهایت تا جنوب و در کنار رود Gyoll ادامه پیدا می‌کنه، اما تنها شمالی‌ترین قسمت اون توسط جمعیت اندک باقی مانده اشغال شده. بیشتر ساکنین نکروپولیس، انجمن‌های باستانی و رو به نابودی هستند. نکروپولیس به سمت شمال ادامه پیدا کرده و بعد از مسافتی طولانی، به شهر بزرگ بعدی Nessus، و بعد از اون به باغ‌های Autarch، کاخ حاکم نامریی، قدرتمند و اسرارآمیز دنیای خورشید نو می‌رسد.</p>
<p dir="rtl">گرچه توصیفات جین ولفی در ابتدای کتاب خیلی عجیب به نظر می‌رسه، اما همین عجیب و تازه بودن توصیفاته که آدم رو به ادامه‌ی خوندن، تموم کردن جلد اول، شروع کردن جلد دوم و همینطور تا آخر وادار می‌کنه. در اینجا راوی غیر قابل اعتماد نیست. ولی سوریان آدم ساده‌ایه که ما تمام اتفاقات رو از دریچه‌ی چشم او و بعد از پردازش شدن توسط ذهن او دریافت می‌کنیم.</p>
<p dir="rtl">و مهم‌تر اینکه جین ولفی این کتاب‌ها رو به قولی از روی دستنوشته‌های باستانی ژاپنی الهام گرفته؛ حتی کلمات خاصی برای توصیف مطالب خاص استفاده می‌کنه. چون من خیلی این کتاب رو دوست داشتم، هر وقت به کلمه‌ی خاص جدیدی می‌رسیدم، اون رو به همراه معنی‌اش یادداشت می‌کردم. برای اینکه کار ولفی رو بهتر درک کنید، و شاید برای اینکه راغب به خوندن کتاب بشید، چند تا از اون کلمه‌ها رو اینجا میارم. اینها توی اینترنت پیدا نمی‌شن، گرچه کتاب‌های رمزگشایی برای خورشید نو نوشته و چاپ شده (مثل: <a title="Lexicon Urthus (page does not exist)" href="http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Lexicon_Urthus&amp;action=edit&amp;redlink=1">Lexicon Urthus</a>: Michael Andre-Druissi &#8211; a dictionary of the archaic words used by Wolfe in The Book of the New Sun):</p>
<p dir="rtl">Watch: زمان توی خورشید نو ساعت نیست؛ وقتی سوریان زمان رو توی ذهن خودش حساب می‌کنه، می‌گه بعد از فلان اتفاق، تنها به اندازه‌ی یک watch گذشته بود. حد و حدود این واچ تا آخرین کتاب (کتاب چهارم) مشخص نمی‌شه و من کم کم فرض رو بر این می‌ذاشتم که منظور همون ساعته و یک واچ دقیقا باید یک ساعت، یا شصت دقیقه باشه. اما بعدا فهمیدم هر واچ، یک ساعت و پانزده دقیقه است.</p>
<p dir="rtl">واحد پولی دنیای خورشید نو عبارته از:</p>
<p dir="rtl">Chrisos: با ارزش‌ترین سکه که از زر سرخ ساخته می‌شه و با یک کرایسوس میشه یه اسب فوق العاده خرید.</p>
<p dir="rtl">Asimi: سکه‌ی نقره‌ای، که یک آسیمی به اندازه‌ی یک کت جنس خوب ارزش داره.</p>
<p dir="rtl">Orichalk: سکه‌های برنجی؛ معمولا دستمزد یک روز کاری مثل کارگری در دنیای خورشید نو، یه اوریکالکه.</p>
<p dir="rtl">Aes: سکه‌های حلبی و کم ارزش‌ترین واحد پولی دنیای خورشید نو. با هر آئیز میشه یه تخم مرغ خرید.</p>
<p dir="rtl">البته ما هیچوقت نمی‌فهمیم یه کرایسوس چند تا آسیمیه، و آیا اینجا هم سیستم ده تایی برپاست یا نه. (یعنی ده تا آئیز بشه یه اوریکالک، ده تا اوریکالک یه آسیمی، و ده تا آسیمی یه کرایسوس.)</p>
<p dir="rtl">جامعه‌ی دنیای خورشید نو، یه جامعه‌ی طبقه‌بندی شده است؛ از اون جور طبقه‌بندی‌ها که اصلا به هم راه ندارند و هر کس توی هر طبقه‌ای به دنیا بیاد، تا آخر عمرش فقط می‌تونه توی همون زندگی کنه، فقط با آدم‌های همون طبقه رفت و آمد داشته باشه، و عاقبت هم توی همون طبقه بمیره. و همونطور که توی جوامع طبقاتی مرسومه، طبقات بالاتر به طبقات پایین‌تر هیچ اهمیتی نمی‌دن، و طبقات پایین‌تر همیشه برده‌ی طبقات بالاتر هستند. هفت تا طبقه‌ی دنیای خورشید نو:</p>
<p dir="rtl">Exultant: اشراف زادگان شامل Autarch و اطرافیان اون که همگی توی باغ‌های سلطنتی زندگی می‌کنند.</p>
<p dir="rtl">Armiger: نظامیان رده بالا مثل فرماندهان که مستقیما از Autarch دستور می‌گیرند و ارتش رو هدایت می‌کنند.</p>
<p dir="rtl">Optimare: که توی کتاب اصلا کاری به کارشون نداره و روشن نمی‌کنه شامل چه کسانی می‌شن؛ ولی احتمالا باید طبقه‌ی روحانیون باشه.</p>
<p dir="rtl">Commonality: مردم عادی و طبقه‌ی متوسط، مثل تاجران و اعضای هر یک از انجمن‌های رسمی نکروپولیس.</p>
<p dir="rtl">Servants of the throne: یک درجه پایین‌تر از مردم عادی؛ این افراد بیشتر شامل کسانی است که از مقام‌های بالاتر خودشون خلع شده‌اند و بعنوان مجازات، باید تا آخر عمر بردگی طبقات بالاتر (که شاید خودشون زمانی عضو اونها بودند) رو بکنند.</p>
<p dir="rtl">The religious: اینها هم روحانی هستند؛ اما احتمالا فرقشون با طبقه‌ی سوم اینه که از جادو و جنبل استفاده می‌کنند و کلا کلاس کارشون پایینه!</p>
<p dir="rtl">Cacogens: غلام و کنیزها که اصلا جز شهروندان دنیای خورشید نو حساب نمی‌شن و اونها رو به قصد مصارف کثیف، خرید و فروش می‌کنند.</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">پ.ن: تری پرچت توی کتاب هفتمش به نام pyramids، کار جدیدی کرده و کل داستان رو به سه الی چهار تا فصل کلی تقسیم کرده. اسم فصل سوم رو Book of the New Sun گذاشته!</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">پ.ن۲: خود ولفی گفته خواننده‌هایی که قبلا آشنایی با کارش نداشتند، می‌تونند از Wizard knight که آسون‌تره شروع کنند و بعد از اینکه این سبک براشون آشنا شد، سراغ کتاب خورشید نو بروند. اما به نظر من این کار اصلا اهمیتی نداره. شوالیه‌ی جادوگر آسون هست، ولی راهنمای خورشید نو نیست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=326</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جامعه‌ی آنارشیستِ علمی‌تخیلی</title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=318</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=318#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 11:19:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bluestar</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری سخنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=318</guid>
		<description><![CDATA[این نوشته را برای یک وبلاگِ‌ دیگری–که مهم هم نیست–نوشتم که یادم افتاد برای این‌جا باید مناسب‌تر باشد. بنابراین این‌جا باشد بهتر است.(البته هنوز درآن وبلاگ هم هست، ولی بعدن برش می‌دارم.) مقابل کلمه‌ی Anarchyدر لغت‌نامه‌ی آکسفورد این طور آمده: a situation in a country, an organization etc. in wich there is no government,order or [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این نوشته را برای یک وبلاگِ‌ دیگری–که مهم هم نیست–نوشتم که یادم افتاد برای این‌جا باید مناسب‌تر باشد. بنابراین این‌جا باشد بهتر است.(البته هنوز درآن وبلاگ هم هست، ولی بعدن برش می‌دارم.)</p>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">مقابل کلمه‌ی Anarchyدر لغت‌نامه‌ی آکسفورد این طور آمده:</div>
<div style="direction: rtl;text-align: left;font-family: Tahoma">a situation in a country, an organization etc. in wich there is no government,order or control</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">و برای Anarchist آمده:</div>
<div style="direction: rtl;text-align: left;font-family: Tahoma">a person who belives that laws and governments are not necessary</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">اما حقیقت این است که این تعریف باید قدری بهتر و ظریف‌تر بیان شود.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">دارم کتابِ <a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;source=web&amp;ct=res&amp;cd=1&amp;ved=0CAoQFjAA&amp;url=http%3A%2F%2Fen.wikipedia.org%2Fwiki%2FThe_Dispossessed&amp;rct=j&amp;q=the+dispossessed+by+ursula+k+leguin&amp;ei=ADb9SvCTENWNnQfv-_GcCw&amp;usg=AFQjCNGQG0WS-bHOkbzn4fRgO2jQ59N3Ig" target="_blank">The dispossessed</a> نوشته‌ی <a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84%D8%A7_%D9%84%D8%A7%DA%98%D9%88%D8%A7%D9%86" target="_blank">اورسولا کی لاژوان</a> را می‌خوانم که از آثار خیلی خیلی معروفش است و  جوایز <a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87_%D9%87%D9%88%DA%AF%D9%88" target="_blank">هوگو</a>،نبیولا،Word fantasy award وNational book award را برنده شده و اصولن یکی از آثار خیلی مطرحِ ادبیاتِ ژانری است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">کتاب درباره‌ی یک جامعه‌ی آنارشیست است.<img class="alignleft" src="http://img.listal.com/image/productsus/200/0061054887/books/-the-dispossessed-ursula-k-le-guin.jpg" alt="" width="200" height="330" /></div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">یک یوتوپیای آنارشیستی و در عین حال دیدگاه نویسنده بسیار فمینیستی است، این اثر فمینیستی‌ترین چیزی است که تا به حال از لاژوان خواندم و با خواندنِ این کتاب دارم متوجه می‌شم، آنارشی به آن معنایی که همه فکر می‌کنند نیست.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">آنارشی به معنای هرج و مرج و بی‌نظمی نیست. آنارشی مترادفِ chaos نیست.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">آنارشی «به آن صورت که در این کتاب مطرح می‌شود» به معنای نفیِ نیاز جوامع بشری به «حکومت مرکزی» و «سلسله مراتب حکومتی و اداری» هست.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">آنارشیست‌های این کتاب، یک عده هستن که از سیاره‌ی خودشان(که زمین هم نیست) به ماهش مهاجرت می‌کنند که شرایط خیلی سخت‌تری دارد، طبیعت زیبایی ندارد، بارندگی در آن خیلی کم است، منابع طبیعی‌اش کم است، بیشترش صحرا و خاک و شن و کوه و سنگ است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">اما این عده روی این ماه که اسمش هم هست Anarres ساکن می‌شوند و تصمیم می‌گیرند، جامعه‌ای بسازند که در آن«حکومت مرکزی» وجود ندارد، پول وجود ندارد، قانون‌گذاری انجام نمی‌شود، مالکیت معنا ندارد، زندان وجود ندارد، کسی به اجبار به کاری گماشته نمی‌شود و&#8230;در مقابل، هر کس هر چیزی را که نیاز داشته باشه می‌تواند داشته باشد، مبادله‌ی کالاها به صورت پایاپای انجام می‌شود، همه در خانه‌ها و خوابگاه‌های مشابه می‌خوابند، تبلیغات وجود ندارد، رقابت وجود ندارد، عنوان و رتبه و مقام وجود ندارد، هر شهری مایحتاج خودش را تولید می‌کند، چیزهایی را که ندارد با چیزهایی که شهرهای دیگه ندارند و آن شهر دارد،مبادله می‌کند و&#8230;</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">ودر این جامعه زن و مرد به لحاظ موقعیت اجتماعی کاملن یکسان و برابر هستند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">سیستم به نظر ساده می‌آد، اما ساده هم نیست واقعن، اما به هر حال در این جامعه جواب داده.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">بنیان‌گذار این جامعه «زنی» بوده به اسم Odoکه روی سیاره‌ی مادر به عنوان شورشی محاکمه و زندانی شده و تز خودش را توی زندان نوشته. odonianها معتقد هستند، تنها دلیل برای جرم  وجنایت و قانون‌شکنی، وجود خودِ قانون است. همین عبارت معروف که گفته می‌شود:</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">the rules are to be broken.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">وقتی قانونی نباشد، دلیلی هم برای قانون‌شکنی نیست.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">از گفته‌های اودو در این کتاب:</div>
<div style="direction: rtl;text-align: left;font-family: Tahoma">to make a thief make an owner, to create crime, create laws</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">جامعه‌ای که اودو در آن زندگی کرده بود، یعنی سیاره‌ی مادر، یک جامعه‌ی مردسالار صرف بوده، جامعه ای که با وجود تمدنی به قدمتِ هشت هزار سال، زن‌ها در آن هیچ رتبه و جایگاه اجتماعی ندارند و حتا حق رفتن به دانشگاه را هم ندارند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">دیدگاه‌های فمینیستیِ لاژوان آن‌جا خودش را نشان می‌دهد که بنیان‌گذارِ یوتوپیای آنارشیستی‌اش یک زن است و در یوتوپیای آنارشیستیِ او زن‌ها به خوبی مردها هستند، دانشمند، مهندس، پزشک و مادر و همسر بودن آن‌ها از انجام این وظایف باز نمی‌دارد. مادر بودن برای زن‌های Anarres یک بند نیست. آن‌ها هر زمان که لازم باشد، بچه‌ها را به محل‌های مخصوص نگاه‌داری می‌سپارند و سراغ سرنوشت خودشان می‌روند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">انگار که اعتراض خاموشِ نویسنده باشد به این مسئله که چرا زن‌ها باید زندگی و پیشرفت و آینده‌شان را ایثار کنند؟؟؟ مگر راهی به جز این نیست؟؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">اما این یوتوپیا، درست مثل تمام یوتوپیاهای مثال زده شده در این نوع داستان‌ها، نواقص خودش را دارد. عدم وجود رقابت و شرایطِ سختِ زیست محیطی که باعث می‌شود تمام هم و غم و تلاش مردمانِ این سیاره در راه تنازع بقا باشد، باعث می‌شود به مسائلی مثل علوم محض بی‌توجه باشند. و به این ترتیب، یک نابغه‌ی فیزیک که ناگهان مرزهای فیزیک را درمی‌نوردد، خودش را روی سیاره‌اش تنها و بی‌کس می‌بیند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma"><img class="alignright" src="http://www.guernicamag.com/incl/img/upl/2008/02/leguin350.jpg" alt="" width="341" height="421" /></div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">مترود و مخلوع(نام ترجمه شده‌ی کتاب همین است) می‌شود و در می‌یابد برای پیشرفت و عرضه کردن، دیدگاه‌هایش نیاز به کسانی دارد که هماورد او باشند و چنان هماوردهایی را در سیاره‌ی کوچک و سخت و آنارشیستی‌اش ندارد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">پس به سیاره‌ی مادر سفر می‌کند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">اولین مسافر بعد از صد و هفتاد سال به سیاره‌ی مادر باز می‌گردد تا در آن‌جا هم یوتوپیای دیگری را ببیند که چیزی از آن درک نمی‌کند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">دنیایی پر از مراکز خرید، جنگل و دریا و کوهستان‌های زیبا و دانشگاه‌هایی مرد سالار. دنیایی که در آن هم یک چیزی کم است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">و مخلوعِ داستان قصد دارد، دو دنیا را با هم آشتی دهد&#8230;</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma">اما، آیا واقعن آنارشی می‌تواند حالت ایده‌آل برای اداره‌ی یک جامعه باشد، آیا واقعن یک جامعه بدون گردش پول و حکومت مرکزی صد و پنجاه سال دوام می‌آورد؟؟؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Anarchy" target="_blank">لینک ویکی در توضیح آنارشی</a></div>
<div style="direction: rtl;text-align: right;font-family: Tahoma"><a href="http://www.academon.com/Argumentative-Essay-Ursula-K-Le-Guin-The-Dispossessed/22317" target="_blank">یک مطلب خریدنی درباره‌ی همین داستان!!!!</a></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=318</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آنچه که گذشت&#8230;</title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=312</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=312#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 09:10:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bluestar</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری سخنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=312</guid>
		<description><![CDATA[پنجشنبه‌ی گذشته «پرشین بلاگ» مراسم تقدیر از بانوان وبلاگ‌نویس را برای دومین سال پیاپی برگزار کرد. مدیریت محترمِ پرشین بلاگ، خانم پولادزاده، لطف کردند و در این مراسم مکانی هم برای معرفی وبگاه «آکادمی فانتزی» در نظر گرفتند. البته آکادمی فانتزی وبلاگ نیست، ولی این حرکت ارزشمند در راستای عمومی‌تر کردنِ عنوان جشن و تقدیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پنجشنبه‌ی گذشته «پرشین بلاگ» مراسم تقدیر از بانوان وبلاگ‌نویس را برای دومین سال پیاپی برگزار کرد.<br />
مدیریت محترمِ پرشین بلاگ، خانم پولادزاده، لطف کردند و در این مراسم مکانی هم برای معرفی وبگاه «آکادمی فانتزی» در نظر گرفتند. البته آکادمی فانتزی وبلاگ نیست، ولی این حرکت ارزشمند در راستای عمومی‌تر کردنِ عنوان جشن و تقدیر از بانوانِ فعال در عرصه‌ی مجازی صورت گرفت و به هرحال تعدادی از گردانندگان آکادمی فانتزی هم، همین بانوان فعال در عرصه‌ی مجازی هستند.<br />
نفسِ حرکت از دیدِ من ارزشمند و مثبت است، نه به این خاطر که سایتِ  دوست داشتنیِ ما معرفی شد، به این خاطر که این گونه مراسم که معمولا تعداد زیادی در آن شرکت می‌کنند و بازخورد مناسبی دارد، مکان مناسبی برای معرفیِ سایت‌ها و محیط‌های مجازی است که هر یک به نوعی حرکتی تاثیرگذار انجام می‌دهند. «آکادمی فانتزی» یک نمونه‌ی کوچک است و قطعا سایت‌های بزرگ‌تر و مفیدتری هم وجود دارند که معرفی بشوند و امید است که در آینده، در مراسمی از این نوع، شاهد معرفی‌های بیشتری از این دست باشیم، تا فعالانِ عرصه‌ی مجازی،  هم اندک اندک با وب‌سایت‌های مهجور افتاده آشنا شوند.</p>
<p>در ادامه، شرح ماجرای آن روز(فقط بخشی که به آکادمی فانتزی اختصاص داشت) آمده، ماجرا با اندکی طنز و اغراق نقل شده که خواندنش کسالت بار نباشد.</p>
<p>آنچه که گذشت&#8230;</p>
<p>من و جمعی دیگر از بچه‌ها که خودشان می‌دانند، از ساعت سه و نیم توی پارکِ مقابل آمفی تئاتر شهریاران جوان، حضور داشتیم. ساعت شد سه و چهل و پنج، چهار، چهار و ربع، چهار و نیم&#8230;.<br />
خلاصه فکر کنم ساعت حدود پنج و ربع بود که مراسم قبلی تمام شد و ما رفتیم داخل و مراسم بلافاصله شروع شد. توجه کنید به خاطر دیر شروع شدنِ مراسم، به شدت وقتِ مراسم تنگ بود.</p>
<p>آقای سعید پور محمود(گوینده‌ی رادیو جوان) به همراه بهاره رهنما مجری‌های مراسم بودند.  برنامه با یک شعر و بعد مقادیری کل کل و بگو بخند میانِ‌ دو مجری شروع شد که خب جالب و به جا هم بودند، و حال و هوای ملتی که کلی توی پارک منتظر مانده بودند عوض شد.</p>
<p>قرار بود مخمل برای معرفی سایت روی سن برود، پس من و مخمل شروع کردیم به نوشتنِ یک سری نکات که مخمل یک آماده‌گی ذهنی برای صحبت داشته باشد و نکات مهمی را که باید بگوید به خاطر بسپرد، یک فایل پرزنتیشن هم بود که من آماده کرده بودم، پرزینتیشن اسکرین شاتِ بخش‌های مختلف سایت بود به همراهِ  آهنگِ Rivendel از فیلم ارباب حلقه‌ها. پرزنتیشن را قبلا به مخمل نشان داده بودم و قرار بود همراه با آن بخش‌های مختلف سایت را معرفی کند. کل پرزنتیشن حدود دو سه دقیقه بود و قرار بود ما حدود هفت دقیقه زمان داشته باشیم که فکر کردیم برای چهار پنج دقیقه‌ی باقی مانده درباره‌ی اهداف آکادمی فانتزی و معنای خود «فانتزی و علمی‌تخیلی» قدری صحبت بشود خوب خواهد بود.</p>
<p>بنابراین از والکایری عزیز هم خواهش کردیم بیاد نزدیک ما تا نکات و مطالب را مرتب کنیم.بنابراین با خیال راحت و با فرض این که بخشِ مربوط به ما در انتهای مراسم است، شروع به کار کردیم و  حتا دنبال این بودیم که با استفاده از اینترنت همراه اول،  یک بریده داستان از داستان‌های سایت انتخاب کنیم و یک چیز تر وتمیز آماده کنیم، که&#8230;<br />
ناگهان  خانم بهاره رهنما که پنج دقیقه قبل رفته بودند روی سن، اعلان کردند: «حالا معرفی سایت آکادمی(فانتزی اش را هم نگفتند که احتمالا توی کنداکتور لحاظ نشده بود) که من سوادم نمی‌رسه، خانم بلواستار رو تشویق کنید!!!!»</p>
<p>ما قدری هاج و واج ماندیم و به عبارتی کل نقشه‌مان برای درآوردن یک چیز تر و تمیز، نقش بر آب شد که لابد تقصیر خودمان هم بود در آن دو ساعتی که توی پارک بودیم فکرش را نکردیم! در همین حین حورا وکیلی(یکی از بر و بکس پرشین بلاگ) که نزدیک من بود گفت بلند شو بلند شو بلند شو، بعد بهنام که باز همان نزدیکی بود یکصدا با حورا شروع کرد به خواندن: «بلند شو بلند شو بلند شو..»<br />
بعد<br />
کلپ کلپ کلپ(اینا صدای دست بود)<br />
بعد من می‌گفتم: «من نمی‌رم، بابا من نمی‌رم، من نمی‌رم&#8230;»<br />
هی حورا می‌گفت: «پاشو پاشو پاشو&#8230;»<br />
هی بهنام می‌گفت: «پاشو پاشو پاشو&#8230;»<br />
توی پرانتز عرض کنم که از یک هفته قبل قرار شده بود که مخمل برود، نه این که من روی صحبت کردن نداشته باشم، بلکه از صحبت کردن در جمع وبلاگ‌نویس‌ها هراس داشتم!! خیال می‌کردم حرفم را نمی‌فهمند و بعد مسخره می‌کنند و از این نظر(یعنی صلابت برخورد با سخره‌گننده‌گان) مخمل بسیار مناسب‌تر از من بود.</p>
<p>خلاصه مخمل بلند شد و رفت روی سن.<br />
اولش که گفت «من بلواستار نیستم، من مخمل هستم!»(در این پست به جای اسامی از شناسه‌های سایت استفاده شده، ولی در روز مراسم قطعا از اسامی حقیقی‌مان استفاده کردیم!)</p>
<p>بعدشروع کرد به صحبت درباره‌ی آکادمی فانتزی واهداف والایش نظیر این که هدف ما این است که  ژانر فانتزی و علمی‌تخیلی را به خواننده‌ی فارسی معرفی کنیم و ما زمینه‌هایش را در ادبیات خودمان داریم و ادبیات ما از یان نظر خیلی غنی است و مثلا شاهنامه و &#8230;</p>
<p>بعد آقای مجری، از مخمل پرسید که: «یعنی چی کارا می‌کنید مثلا؟»<br />
مخمل گفت: «ما مسابقه‌ی سالیانه داریم و انواع مختلفی از مطالب مثل داستان نگارش، ترجمه، معرفی کتاب، معرفی فیلم و اینا رو به صورت هفتگی به روز رسانی می‌کنیم و فانتزی آن چیزیست که به وقوع نمی‌پیوندد و &#8230;.»<br />
بعدش آقای مجری گفت: «خب باتشکر از دوستمون&#8230;»</p>
<p>&#8211;و توجه کنید که پرزنتیشن روی، اسلاید اولش که عکس گلادریل بود گیر کرده بود و بنا به دلایل خیلی نامعلومی حرکت نمی‌کرد!&#8211;</p>
<p>مخمل گفت: «سایت ما بخش‌های مختلفی داره مثل معرفی کتاب، برگردان علمی‌تخیلی، برگردان فانتزی،&#8230;»<br />
آقای مجری پرسید: «که شما مشکل فیلترینگ هم دارید؟» و مخمل هم گفت نه.<br />
 بعد آقای مجری گفت: «خب باتشکر از دوستمون، خانم پولادزاده اگه دیگه با سایت ایشون کاری نداریم&#8230;»<br />
مخمل گفت: «بــــــله&#8230; تازه ما مسابقه‌ی سالیانه داریم که هر سال برگزار می‌شه و هدفش معرفی ژانر فانتزی به&#8230;»<br />
آقای مجری: «جایزه هم می‌دین؟»<br />
مخمل: «نه ما لوح تقدیر می‌دیم(بس که مجری تشکر می‌کرد، مخمل یادش رفت تندیس اسب شاخدار رو بگه)، چون که غیرانتفاعی هستیم و پول نداریم و&#8230;»<br />
آقای مجری: «خب با تشکر از دوستمون&#8230;»<br />
مخمل: «بـــــله این که می‌بینید وبلاگ گردانندگان هست(پرزنتشین تازه راه افتاده بود، ولی بس که نورپردازی بد بود، تصویر به شدت محو بود و هیچی‌اش معلوم نبود و اگر کسی نمی‌دانست که سایتی چه شکلی است، از روی اسلاید‌ها هم چیزی متوجه نمی‌شد) که توش مسائل علمی‌تخیلی و اینا بحث می‌شه&#8230;»</p>
<p>مجری: «بله با تشکر از دوستمون&#8230;»<br />
مخمل: «این هم دانشنامه است که ساختارش کاملن مثل<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Persian_Fantasy_Academy"> دانشنامه‌ی انگلیسیِ</a> هست و مقالات و مداخل زیادی داره.»<br />
مجری: «بله با تشکر از دوستمون&#8230;»<br />
مخمل: «این هم گالری سایتمونه که مقدار زیادی عکس و تصویر و&#8230;»</p>
<p>مجری: «بله با تشکر از دوستمون. آدرس سایتتون چیه؟»<br />
مخمل: «فانتزی دات آی آر.»<br />
بهاره رهنما: «خیلی عالیه، پیمان قاسم خانی یکی از مشتری‌های پر و پا قرص سایت شما می‌شه&#8230;»<br />
کلپ کلپ کلپ<br />
و مخمل به خوبی و خوشی نزد ما برگشت.</p>
<p>اختتامیه: در کل حرکت ارزنده‌ای بود و باز هم تاکید ندارم نه به این خاطر که سایتِ ما معرفی شد، به خاطر نفسِ این حرکتِ معرفیِ یک وبگاه ادبی در یک مراسمِ پاپیولار.<br />
با تشکر از مدیریت پرشین‌بلاگ برای وقتی که در اختیار ما گذاشتند.</p>
<p>بعد التحریر:<br />
برای خواندنِ اخبار مراسم و اطلاع از وبلاگ‌های برنده،<a href="http://www.news.persianblog.ir/"> این‌جا</a> را بخوانید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=312</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>The Hall of Shame</title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=303</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=303#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 18:21:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد حاج‌زمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[نکات ع.ت.ف]]></category>
		<category><![CDATA[اندیشه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=303</guid>
		<description><![CDATA[عنوان نوشته، گرته‌برداری است از عنوان یک مجموعه علمی‌تخیلی، با عنوان The Science Fiction Hall of Fame که همان طور که از اسمش بر می‌آید، یک گلچین ادبی است، از بهترین‌های علمی‌تخیلی تاریخ. این مجموعه در دو جلد گردآوری شده است. جلد اولش بهترین‌های داستان‌های علمی‌تخیلی (از داستان کوتاه گرفته تا رمان) را در بر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">عنوان نوشته، گرته‌برداری است از عنوان یک مجموعه علمی‌تخیلی، با عنوان The Science Fiction Hall of Fame که همان طور که از اسمش بر می‌آید، یک گلچین ادبی است، از بهترین‌های علمی‌تخیلی تاریخ. این مجموعه در دو جلد گردآوری شده است. <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Science_Fiction_Hall_of_Fame_Volume_One,_1929-1964">جلد اولش</a> بهترین‌های داستان‌های علمی‌تخیلی (از داستان کوتاه گرفته تا رمان) را در بر می‌گیرد که در فاصله‌ی سال های ۱۹۲۹ تا ۱۹۶۴ در مجلات یا به صورت کتاب چاپ شده‌اند، و <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Science_Fiction_Hall_of_Fame,_Volume_Two">دومی</a> -که در سال ۱۹۷۳ چاپ شده است- آثار متأخرتر را شامل می‌شود. بگذارید نگاهی داشته باشیم به داستان‌ها و اسامی نویسندگانی که در این مجموعه اثری از آنها ماندگارتر شده است.</p>
<p dir="rtl">در جلد اول اسامی افرادی همچون استنلی وین بااوم (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/A_Martian_Odyssey">یک ادیسه‌ی مریخی</a>)، جان دبلیو کمپل (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Twilight_%28short_story%29">گرگ و میش</a>)، لستر دل‌ری (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Helen_O%E2%80%99Loy">هلن اولوی</a>)، تئودور استورجن (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Microcosmic_God">خدای ریزکیهان</a>)، آیزاک آسیموف (<a href="http://fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.347">شبانگاه</a>)، کلیفورد سیماک (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Huddling_Place">میعادگاه</a>)، فردریک براون (<a href="http://fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.491">جنگ‌افزار</a>)، ری بردبری (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Mars_is_Heaven%21">مریخ بهشت است</a>)، فریتز لیبر (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Coming_Attraction">جذبه‌ی پیش‌رو</a>)، جیمز بلیش (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Surface_Tension_%28short_story%29">تنش سطحی</a>)، آرتور سی. کلارک (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Nine_Billion_Names_of_God">نه میلیارد نام خدا</a>)، تام گودین (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Cold_Equations">معادلات سرد</a>)، دنیل کیز (<a href="http://fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.703">دسته گلی برای الجرنون</a>) و راجر زلازنی (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/A_Rose_for_Ecclesiastes">شاخه‌ای رز برای کتاب جامعه</a>) آمده است و جلد دوم مجموعه، آثاری همچون «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Call_me_Joe">جو صدام بزن</a>» (پل اندرسون)، «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Who_Goes_There%3F">کی آن‌جاست؟</a>» (جان دبلیو کمپل)، «<a href="http://www.rosettabooks.com/pages/title_56.html">عصبی</a>» (لستر دل‌ری)، «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Orphans_of_the_Sky">کیهان</a>» (رابرت ا. هاین‌لاین)، «و آن‌جا هیچ کس نبود» (اریک فرانک راسل)، «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Baby_Is_Three">بچه آن‌جاست</a>» (تئودور استورجن)، «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Time_Machine">ماشین زمان</a>» (اچ. جی. ولز) و «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/With_Folded_Hands">با دستان بسته</a>» (جک ویلیامسن) را در بر می‌گیرد.</p>
<p dir="rtl">حالا بحث حتی سر این نیست که چه تعداد از این داستان‌ها و رمان‌ها، که بهترین‌های علمی‌تخیلی هستند را خوانده‌ایم، بحث سر این هست که در این فهرست اسم‌هایی آمده که حتی ممکن است به گوشمان نخورده باشند. می‌گویم ممکن است، چون احتمال دارد -و چه نیک است- که برخی‌ها نه تنها اسم همه این نویسندگان را شنیده باشند، که حتی آثارشان را هم خوانده‌اند. بگذریم که اسامی و آثار دیگری هم در این مجموعه هستند که این‌جا نیامده‌اند و برای خودشان آثار و نویسنده‌های مهمی به شمار می‌روند، اما برای من خواننده‌ی فارسی‌زبان آن قدر مصداق گمنامی هستند که حتی خودم این‌جا فهرستشان نکرده‌ام.</p>
<p dir="rtl">بحث سر همین نشناختن‌هاست، سر این که شاید ما تمام آثار کلارک و آسیموف را خوانده باشیم و از هاین‌لاین و بردبری هم چندتایی خوانده‌ایم، ولی حتی همین داستان‌هایی را که برای آن دوره‌ی آشناتر علمی‌تخیلی -برای ما خواننده ایرانی- هستند، از قلم انداخته‌ایم.</p>
<p dir="rtl">حالا چطور رویمان می شود لقب «هوادار علمی‌تخیلی» را با خودمان یدک بکشیم، وقتی که بعد از غول‌ها، حتی آثار رتبه‌های بالاتر را نخوانده‌ایم که هیچ، تلاشی هم برای شناختن خیلی‌هایشان نکرده‌ایم؟</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">پانوشت: البته قدر این را هم می‌دانم که تنها آثار ترجمه شده‌ی کسانی مانند <a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86_%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA">دمون نایت</a>، <a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D9%87%D8%A7%D9%84_%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AA">هال کلمنت</a>، <a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D8%AA%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86">تری بیسون</a> و <a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%88%DB%8C%DA%A9">مایکل سوان‌ویک</a>، آن‌هایی هستند که در همین آکادمی فانتزی وجود دارند؛ و برخی از همین آثار بالا، مثل «<a href="http://fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.491">جنگ‌افزار</a>» و «<a href="http://fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.703">دسته گلی برای الجرنون</a>» را نیز حداقل در آکادمی ترجمه کرده‌ایم تا حداقل خودمان خوانده باشیم و کمتر از خودمان شرمنده شویم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=303</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این یک فقره اطلاع‌رسانی/تشکر می‌باشد!</title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=298</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=298#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 10:56:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ar</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری سخنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=298</guid>
		<description><![CDATA[به لطف شازده‌ی عزیز (که دیشب تا صبح بیدار موند) پوسته‌ی وبلاگ نو شد. این پست رو می‌زنم که هم از لطف ایشون تشکر کنم (که البته خودم می‌دونم یه یه پست خشک و خالی برای تشکر کافی نیست) و هم تغییر پوسته رو به اطلاع عموم برسونم. این شما و این پوسته‌ی جدید وبلاگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به لطف شازده‌ی عزیز (که دیشب تا صبح بیدار موند) پوسته‌ی وبلاگ نو شد. این پست رو می‌زنم که هم از لطف ایشون تشکر کنم (که البته خودم می‌دونم یه یه پست خشک و خالی برای تشکر کافی نیست) و هم تغییر پوسته رو به اطلاع عموم برسونم.</p>
<p>این شما و این پوسته‌ی جدید وبلاگ P-:</p>
<p>پ.ن. البته یه ایراد کوچولو هست، کامنتا کار نمی‌کنن D:</p>
<p>پ.پ.ن. کار می‌کنن! کار می‌کنن!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=298</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخرین فرضیه، آخرین اثر استاد</title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=290</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=290#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 17:51:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>bluestar</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری سخنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=290</guid>
		<description><![CDATA[از چند سال قبل از درگذشت آرتور سی کلارک، خبر داشتم روی کتابی به نام «آخرین فرضیه»[۱] کار می‌کند و خبر داشتم به دلیل شرایط جسمی نامناسبش در آن سال‌های آخر، کارش خیلی کند پیش می‌رود. من هم که شیفته‌ی کلارک و تفکر خاصش بودم، بدجوری منتظر پایانِ کتاب و انتشارش بودم. یادم هست دائم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">از چند سال قبل از درگذشت آرتور سی کلارک، خبر داشتم روی کتابی به نام «آخرین فرضیه»[۱] کار می‌کند و خبر داشتم به دلیل شرایط جسمی نامناسبش در آن سال‌های آخر، کارش خیلی کند پیش می‌رود. من هم که شیفته‌ی کلارک و تفکر خاصش بودم، بدجوری منتظر پایانِ کتاب و انتشارش بودم. یادم هست دائم به آمازون سر می‌زدم ببینم منتشر شده یا نه، ولی همیشه فقط قابل پیش‌خرید بود.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">خلاصه چند سالی من در انتظار این کتاب بودم تا این که کلارک اعلام کرد کار را به طور مشترک با فردریک پول ادامه می‌دهد. از همان موقع هم ماجرا خورد توی ذوقم، کارهای اشتراکیِ کلارک هیچ‌کدام آن تفکر ناب و خالص او را نداشتند. شاید دوستان بگویند کلارک نوشتن بلد نبوده، اگر نوشتن را به معنی ردیف کردن توصیفات و تشبیهات پسامدرنیستی بدانیم، خب بله بلد نبوده، ولی تفکر خاص کلارک، چیزی نیست که بشود منکرش شد.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">به هر حال کتاب قرار شد که با همکاری فردریک پول تکمیل شود، پس باز هم منتظر ماندم، تا این که کلارک دو سال پیش درگذشت و کتاب بعد از فوت او منتشر شد.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">وقتی کتاب منتشر شد، با خودم عهد کردم سراغ نسخه‌ی الکترونیک نروم که مجبور نشم کتابی را که این همه منتظرش بودم توی کامپیوتر(یا بدتر از آن توی موبایل) بخوانم، گفتم هر طور شده نسخه‌ی چاپی‌اش را پیدا می‌کنم. به ایران‌بین می‌شد سفارش داد، اما از آن‌جا که تقریبن هفت هشت برابر قیمت پشت جلد کتاب حساب می‌کرد، یک کمی زورم آمد و در حال این دست آن دست کردن بودم که سفری پیش آمد و به ماکت سرزمین خوشبختی [۲] سفر کردم. آن‌جا با ناباوریِ هرچه تمام‌تر سراغ یک کتاب‌فروشی را گرفتم و عجبا که چه کتاب‌فروشی‌ای بود. و در کتاب‌فروشیِ رویایی نسخه‌ی کاغذیِ «آخرین فرضیه» را خریدم. از توی هواپیما در سفر برگشت، خواندنش را شروع کردم و این قضیه مال حدود سه ماه پیش است!</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">حالا من اگر بگویم این کتابِ متوسط که نه ضعیف، کار اوریجینالِ کلارک نیست، حتمن کسانی که من را می‌شناسند متهمم می‌کنند که تعصب را در اظهار نظرم وارد کرده‌ام. باشد قبول! تعصب هم دارم. اما این را هم قبول دارم که کلارک زمانی که نوشتنِ این کتاب را شروع کرد به لحاظ جسمانی دچار مشکلات حاد بوده و احتمالن همین باعث شده که کتاب شباهتی به آثار قدرتمند او نداشته باشد.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">زمانی که هنوز نسخه‌ی کاغذی را پیدا نکرده بودم جسته گریخته چشمم به نقدهای بی‌رحمانه‌ای که روی این اثر نوشته شده بود، افتاد، اما تصمیم گرفتم پیش‌داوری نکنم و صبر کنم تا خودم بخوانمش.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">اما نه نثر این کتاب مال کلارک بود، نه سبکش، نه سر و تهش، نه هیچ‌چیز دیگرش!</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">تنها چیز کلارکیِ این کتاب فضاسازی و شخصیت‌پردازی‌اش بود. ماجرا در سری‌لانکا که کلارک خانه‌اش ووطنش می‌دانست می‌گذرد و شخصیت‌ها همه‌گی بومی سریلانکا هستند واز نظر اعتقادی و خلق و خو هم به شخصیت‌هایی که کلارک در داستان هایش خلق می‌کند، شبیه هستند.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">اما هیچ چیز دیگر در این کتاب، مال کلارک نیست!</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">ایده؟</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">خب به گمانم یک چیزهایی در سر داشته، ولی ماحصل کار هیچ شباهتی به آثار قدرتمند کلارک مثل «پایان طفولیت»، «ادیسه ۲۰۰۱» و یا «میعاد با راما» ندارد.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">سبک: کلارک هیچ‌وقت توی کتاب‌هایش این قدر نمک نمی‌ریزد! سبک این کتاب کاملن طنز بود، یعنی شوخی‌ها و بامزه‌گی‌های کتاب به قدری زیاد بودند که من بگویم این کتاب را کاملن می‌شود  در دسته‌ی طنز هم قرارداد. آخر کلارک و خوشمزگی؟ دانای کلی که دائم مزه می‌پراند؟</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">نثر: بسیار ساده‌تر و سطح پایین‌تر از کارهای کلارک بود. نه که کلارک به انگلیسی فاخر بنویسد، ولی کلارک معمولن از کلماتِ پیچیده‌تر و دور از ذهن‌تری استفاده می‌کرد، نثر این کتاب شبیه به نوشتار ساده‌ی آیزاک آسیموف بود که بچه دبیرستانی‌ها هم به راحتی می‌توانند متن اصلی‌اش را بخوانند.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">درون مایه: اگرچه کلارک آثاری هم دارد که در آن‌ها به سیاست پرداخته(زمین افروز که هیچ‌وقت نشد از ده صفحه جلوتر بروم) اما توی آن بیست و خورده‌ای کتابی که من ازش خواندم هیچ‌وقت این طور نبوده که نوشته‌اش در حد یک طنز تلخ سیاسی پایین بیاید. من عاشقِ آثار کلارک هستم به خاطر درون‌مایه‌های عمیق فلسفی‌شان. به خاطر obsession کلارک درباره‌ی ماهیت هستی و «از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود..» شاید اصلن به این دلیل این قدر شیفته‌ی آثار کلارک هستم، که می‌بینم یک نفر استادانه خط فکریِ من را دنبال می‌کند و برایش جواب‌های مختلف پیدا می‌کند. کلارک اگر نوشتن بلد نبوده، اما خوب بلد بوده مفاهیم عمیق و بنیادینی که ذهن بشریت را به خود مشغول کرده، در دل ساختار مهندسیِ داستان‌هایش که خیلی‌ها نمی‌پسندد پنهان کند. اما در این کتاب خبری از درون‌مایه‌های کلارک نبود. یک داستانِ کاملن خطی، بدون فراز و فرود، بدون توییست، بدون یک روایت قشنگ، بدون راز، بدون راز گشایی، بدون هیچی!</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">یک داستان خطی، یک بیوگرافی از یک نقطه‌ای تا یک نقطه‌ی دیگر.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">شروع کتاب خیلی ضعیف و نچسب بود و پایان‌بندی از آن هم بدتر. انگار دیگر آخرش فردریک پول هم داشته می‌مرده و عجله داشته سر و تهش را هم بیاورد و از آن‌جا که داستان خطی بود و هیچ ماجرایی برای بستن وجود نداشت، بالاخره یک نقطه از یک روایت طولانی و خسته کننده را برای تمام کردن انتخاب کرد.</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">اصلن هم حوصله ندارم بیشتر از این به ماجرا بپردازم. بدجوری خورد توی ذوقم. کلارک مُرده و دیگر نیست که شاهکاری خلق کند و این هم از «آخرین اثر»، استاد!</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">هاه!</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">پانویس</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">۱-The last theorem</div>
<div style="direction:rtl;text-align:right;font-family:Tahoma">2- دوبی</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=290</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://weblog.fantasy.ir/?p=282</link>
		<comments>http://weblog.fantasy.ir/?p=282#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 10:19:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ar</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری سخنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.fantasy.ir/?p=282</guid>
		<description><![CDATA[&#8230; اما پیش از آن باید گفت که عادت راهب‌منشانه‌ای داشت این رفیق کم‌پوست من. هر بار که یک بابایی را تو دوئل زخم می‌زد یک روز کامل تو وان‌ش خودش را تنبیه می‌کرد. لنگر فولادی‌ای داشت که یک‌قدری کوچک‌تر از اندازه‌ِ معمول لنگر بود. لنگره را با طنابی چیزی به گردن‌ش می‌آویخت و کلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>&#8230; اما پیش از آن باید گفت که عادت راهب‌منشانه‌ای داشت این رفیق کم‌پوست من. هر بار که یک بابایی را تو دوئل زخم می‌زد یک روز کامل تو وان‌ش خودش را تنبیه می‌کرد. لنگر فولادی‌ای داشت که یک‌قدری کوچک‌تر از اندازه‌ِ معمول لنگر بود. لنگره را با طنابی چیزی به گردن‌ش می‌آویخت و کلی ساعت خودش را تو همچه وضعیتی نگه می‌داشت. سری روی سینه خمیده و گردنی که زیر بار لنگر دوست داشت بمیرد.</p></blockquote>
<p style="text-align: right;">از «مصیبت به روایت آربی و چند داستان دیگر» نوشته‌ی «آرمان سلاح‌ورزی» [<a href="http://www.fantasy.ir/fantasy/plugins/forum/forum_viewtopic.php?55978.20#post_63022">+</a>]</p>
<p style="text-align: right;">احتمالاً کمی بی‌ربط به نظر برسد، هم به وبلاگ و هم به بحث‌های در جریان. ولی خواستم بگویم بعضی وقت‌ها آدم دلش می‌خواهد یک لنگر از گردنش آویزان کند؛ وقت‌هایی که احساس می‌کند «کشتی‌ای است که دوران‌ش به سر آمده».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.fantasy.ir/?feed=rss2&#038;p=282</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

